آخرین اخبار
کد خبر: ۳۵۰۷۷۸
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۴
تئوریزه‌کردن ارتباط با غرب با دروغ علمی
کشورهای اروپایی برای تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی قابل اتکا دوره‌ای از سیاست‌های سختگیرانه اقتصادی و مبارزه با واردات کالا و سرمایه خارجی را تجربه کرده و از سر گذرانده‌اند.
به گزارش پایگاه 598، "دروغ علمی"؛ این خوش بینانه ترین عملی است که می توان به طرفداران تز "توسعه برونزا از طریق گسترش ارتباط با غرب" نسبت داد. این افراد و جریانات علاوه بر آنکه در مفروضات و مبانی مورد نظر خود برای تئوریزه کردن پیروی از مدلهای توسعه غربی دچار تناقض هایی آشکار هستند؛ در نفسِ روایتِ خود از تاریخ توسعه کشورهای غربی و کشورهای پیرامونی آنها نیز دست به کتمان و تحریف حقایق تاریخی می زنند. عدم داشتن اطلاعات کافی درباره تاریخ اقتصادی کشورهای غربی نمی تواند دلیل خوبی برای روا داشتن این اندازه تحریف در تاریخ توسعه باشد. در واقع این افراد با فاکتور گرفتن و قیچی کردن بخش ابتدایی تاریخ اقتصادی کشورهای غربی سعی دارند تصویری ناقص و مشوش از غرب را به جامعه ایرانی ارائه نمایند. این افراد و جریانات سعی دارند این مسئله را بر جامعه ایرانی تحمیل کنند که:"غرب را همین گونه که هست باید دید و پذیرفت؛ بدون کنکاش در واقعیت های تاریخی آن! غرب در حال حاضر الگوی توسعه دیگر کشورهای جهان شده است و ما نیز برای آنکه بخواهیم به سطح مطلوبی از رفاه اقتصادی و توسعه صنعتی برسیم؛ باید مانند یک شاگرد حرف گوش کن؛ پای کلاس درس توسعه غرب بنشینیم. پیشرفت هیچ کشوری در دنیا، راهی جز این ندارد و نخواهد داشت! "

این افراد هیچ گاه به این تناقض آشکار پاسخ نمی دهند که چگونه ممکن است "غرب" که تمامی تاریخ اش مملو از چپاول و غارت کشورهای دیگر مناطق جهان است؛ اکنون به دنبال خیرخواهی و منفعت رساندن به آنها برآمده باشد؟ و مگر می توان بدون مطالعه و دقت در تاریخ استعمار کهن، نو و فرانو، به گشاده دستی و خیرخواهی غرب ایمان آورده؛ اعتماد نمود؟ آن هم "غرب"­ی که همه چیز خود را بر مبنای منافع و سود قرار داده است و از اعلان آشکار این واقعیت نیز هیچ گاه ابایی به خود راه نمی دهد! بخشی از غفلت خودخواسته و سانسور تاریخی ای که توسط طرفداران تز "توسعه برونزا" رخ می دهد؛ در زمینه تاریخ استعماری کشورهای توسعه یافته و نسبت آن با رویکردهای سیاسی-اقتصادی امروزی آنان است. اگر چه وقایع کنونی جاری در سطح جهان نیز مبین این واقعیت است که غرب هیچ گاه جز برای رسیدن به منافع تعریف شده و مشخص خود گامی را برنداشته و برنمی دارد. سوال این است که با این وجود؛ چگونه می توان به نسخه های پیشنهادی نهادهای مالی بین المللی(بخوانید غربی!) همچون بانک جهانی و صندوق بین المللی پول اعتماد نمود؟

آیا "غرب" با این تاریخ مشخص از غارت، قتل و چپاول ملت های ضعیف، در قرن جدید دچار دگردیسی در مبانی تئوریک خود شده که بتوان به نسخه پیشنهادی او برای کشورهای ضعیف تر اعتماد کرده، آن را خیرخواهانه تصور نمود؟! واقعیت آن است که نه غرب حس انسان دوستانه پیدا کرده و نه اکنون نیز هدفی جز چپاول و غارت اقتصادی و فرهنگی دیگر ملل جهان را در سر دارد. حقیقت تلخ آن است که این مرعوبین غرب در کشورهای مختلف هستند که خودخواسته راه را برای ادامه غارت ملت های خود توسط شرکت های چندملیتی غربی در قالب اسامی خوش رنگ و لعابی چون توسعه و تعامل فراهم می کنند. غرب و در رأس آن آمریکا در مقطع پس از جنگ جهانی دوم بر آن شدند تا با تأسیس نهادهای مالی بین المللی(بخوانید غربی) فرآیند استعمار ملت های جهان را دچار تحولی بنیادین کنند. در آن مقطع؛ زمان غارت و چپاول مستقیم ملت ها با استفاده از نیروی نظامی تا حد زیادی رو به اتمام رفته بود. لذا فاتحین جنگ خونین دوم بر آن شدند تا در قالب الگوهایی اقتصادی به استعمار فرهنگی و اقتصادی کشورهای جهان بپردازند.

 مرعوبین غرب اما در مسیر توصیه نسخه های غربی برای رسیدن به رفاه اقتصادی، علاوه بر تاریخ سیاه غرب در زمینه استعمار ملت های دیگر، یک واقعیت تاریخی دیگر را نیز نادیده می گیرند و آن چیزی نیست جز "تاریخ اقتصادی کشورهای توسعه یافته". در واقع ما در این زمینه با یک تناقض آشکار بین واقعیات و توصیه های گزارش شده مواجه هستیم. بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و دیگر نهادهای مالی بین المللی در حالی اتخاذ سیاست های موسوم به اصلاحات ساختاری شامل  سیاست "درهای باز"، "توقف فعالیت نهادهای حمایتی از تولید داخلی" و "رقابت پذیر کردن بازارها" را به کشورهای مختلف توصیه می کنند که مرور تاریخ اقتصادی همین کشورها(کشورهای توسعه یافته غربی) نشان می دهد همه آنها -بدون استثناء- در ابتدای حرکت به سمت تبدیل شدن به قدرتهای اقتصادی بزرگ؛ رویکردی کاملاً مخالف با توصیه های کلی "اصلاحات ساختاری" را دنبال کرده اند! به عنوان مثال؛ قدرت اقتصادی انگلستان از اواخر قرن 17 و ابتدا بر اساس صنایع نساجی؛ خود را مطرح کرده است. مطالعات نشان می دهد که دولت انگلیس در مقطع مذکور سیاست­های سختگیرانه ای برای حمایت از تولید داخلی، جلوگیری از واردات و ساماندهی بازار انحصاری را دنبال کرده است. آمریکایی ها هم که پس از جنگ داخلی شان و در قرن 19 پایه های رشد اقتصادی بالنده خود را گذاشته اند؛ در استفاده از نهادهای پولی برای حمایت از صنایع داخلی، سرمایه گذاری برای ایجاد انحصار آمریکایی در صنعت و کشاورزی و سیاست هایی از این دست؛ ید طولایی دارند.

مرور تاریخ اقتصادی کشورهای پیشرفته نشان می دهد که تمامی آنها در مقطعی از تاریخ حیات اقتصادی خود؛ ضمن خداحافظی کردن با سیاست اقتصادی درهای باز، به حمایت و مصرف کالای داخلی روی آورده اند. در واقع جوامع و دولت های کشورهای پیشرفته؛ در مقاطع زمانی خاص با مصرف متعصبانه ی کالاهای داخلی؛ فرصت تنفسی برای رقابت تولیدکنندگان داخلی با کالاهای مشابه خارجی مهیا کرده، سپس در جهت اجرایی نمودن سیاست های مبادله ی تجاری اقدام نموده اند. از طرفی در طولانی مدت نیز مصرف کالای داخلی را به عنوان یک فرهنگ قابل افتخار در جوامع خود رواج داده و به آن عمل نموده اند. سیاست های اقتصادی انگلستان در قرن 16 میلادی یکی از نمونه های بارز حمایت ملی از تولیدات داخلی به حساب می آید.  آن روزها بریتانیا را به‌عنوان مهد اقتصاد سرمایه‌داری جهان از حیث آزادی تجارت و مبادله، تخصص‌گرایی و صنعتی شدن و پیگیری منافع شخصی و آزادی‌های فعالیت‌های اقتصادی و عدم مداخله‌ی دولت در اقتصاد می‌شناختند.

با این وجود؛ انگلستان بدون توجه به قضاوت کشورهای دیگر در مورد سیاست های اتخاذی خود، با وضع تعرفه‌های بالای وارداتی بر محصولات کشاورزی، اجازه‌ی رقابت محصولات کشاورزی خارجی با تولیدات داخلی خود را نداد و از تقویت تولید داخلی حمایت کرد. درواقع انگلستان به نفع اقتصاد ملی و تولید داخلی خود از ابتدایی ترین اصول  علم اقتصاد سرمایه‌داری عدول کرده، آن‌ها را با بی‌اعتنایی کنار گذاشت. زیرا واقعیت آن بود که علم اقتصاد سرمایه داری بسیاری از پیچیدگی های فرهنگی-اجتماعی موجود در جوامع انسانی را نادیده انگاشته یا با ثابت فرض کردن آنها، برنامه ریزان اقتصادی را دچار اشتباهات مهلکی می کند. مردم انگلستان نیز با تعصبی خاص به دنبال خرید کالاهای انگلیسی بودند. مردم انگلستان شکوفایی اقتصادی و رشد صنایع داخلی خود در دهه های بعد را تا حد زیادی مدیون حمایت همه جانبه و ملی از تولیدات انگلیسی در مقطع زمانی مذکور می دانند.

نوع رفتار مردم آلمان و ژاپن پس از اتمام جنگ جهانی دوم نیز حکایت از وجود رفتاری مشابه در میان این ملت ها دارد. آلمان در زمانی بسیار کوتاه از میان خاکسترهای جنگ به پا خاست و اقتدار خود را دوباره به سایر کشورهای اروپایی و جهان دیکته کرد.

آنگونه که این تغییر و تحول عظیم، به معجزه ی اقتصاد آلمان معروف شد. دولت های "آدنائر" و "ارهارد" در فاصله سالهای 1949 تا 1966 سیاست افزایش صادرات و نگه داشتن میزان واردات در سطحی پایین را در پیش گرفتند. این مسئله کمک زیادی به شکل گیری و توانمند شدن صنایع داخلی آلمان نمود. کاهش وابستگی وارداتی کالاهای آلمانی، دگرگونی در ساخت اجتماعی و عادات مصرفی و سفره غذایی بسیار قانعانه مردم آلمان را از جمله دلایل موفقیت سیاست های اقتصادی این دوره دانسته اند. مردم ژاپن نیز در نتیجه ی در پیش گرفتن سیاست هایی مشابه با آلمان به تدریج تبدیل به یک قدرت اقتصادی قابل اتکا شدند.

اگرچه قریب به اتفاق کشورهای اروپایی اکنون پس از گذار از مرحله ی صنعتی شدن و پیوستن به سازمان تجارت جهانی سیاست مبادله ی آزاد را در پیش گرفته اند؛ باید به این واقعیت تاریخی نیز توجه نمود که همه آنها-بدون استثناء- برای تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی قابل اتکا، دوره ای از سیاست های سختگیرانه اقتصادی و مبارزه با  واردات کالا و سرمایه خارجی را تجربه کرده از سر گذرانده اند. حال سوال این است که حامیان تز "توسعه برونزا" چرا با نادیده گرفتن تمامی این بخش از تاریخ اقتصادی کشورهای غربی، سعی دارند تنها بر پیروی از سیاست های کنونی آنها برای تقویت اقتصاد ملی ایران تاکید کنند؟ آیا این مسئله را می توان به چیزی جز تحریف و تجاهل تاریخی و علمی تعبیر نمود؟ طرفه آنکه این افراد نه تنها بر لزوم تکیه بر توان داخلی برای رسیدن به حدی از توانایی اقتصادی برای در پیش گرفتن سیاست هایی چون "درهای باز" تاکید نمی کنند که در مسیر پیوستن به مدار توسعه غربی و تبدیل کشور به بازار کالاهای مصرفی شرکت های چندملیتی، حاضر اند استقلال و فرهنگ بومی ایران را نیز قربانی کنند!

محمود سریع القلم به عنوان مهمترین چهره تئوریک این جریان غربزده در تشریح نظریات علمی! خود در متن کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران(ص 288) در این خصوص می نویسد:"یکی از دلایلی که نه تنها ایران، بلکه کل منطقه خاورمیانه مشکل توسعه یافتگی دارد، این است که در این منطقه، هویت فرهنگی قوی وجود دارد که آمادگی ادغام با فرهنگ جهانی را ندارد... ما در دنیا لفظ، مفهوم و تعبیری به نام استقلال اصلا نداریم. استقلال تعبیری است که در دهه 1950 میلادی کشورهای آفریقایی برای دوره استعمارزدایی استفاده می کردند. مفهومی بود که موثر افتاد و در کسب حاکمیت ملی برای ایران در دوران پس از انقلاب اسلامی مفید بود، اما امروز لغت استقلال کاربرد ندارد." حرف سریع القلم  پژواک همان حرف های میرزاملکم خان، آخوندزاده و دیگر مغزهای غربزده دوران قاجار و پهلوی است. حرف هایی از سر رعب یا علم؟! قضاوت با شما

منبع:سراج24


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: