آخرین اخبار
کد خبر: ۴۴۸۵۱۳
تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۹۷ - ۱۴:۲۲
یادداشت؛
حجت الاسلام علی مهدیان
سیدمحمد را نمیشناسید وقتی در دهه هفتاد یک تنه میرفت وسط جماعت قمه بدست روز عاشورا با هیکلی لاغر و سنی در حدود پانزده شانزده سال و فریاد میزد که مگر آقا نگفته قمه زنی حرام است؟ و همه آن جماعت از ترس همین یک الف بچه فرار میکردند.

سید محمد را نمیشناسید وقتی یک تنه میرفت وسط جماعت اراذل و اوباش که به شهر قم و ناموس مردم بی حرمتی میکردند و تک و تنها جلویشان میایستاد و مفصل کتک میخورد اما از رو نمیرفت.

سید محمد را نمیشناسید وقتی با لباس خاکی جهادی روی دیوارهای مسجد نیمه ساز جهادی به بنا ها و معمارها یاد میداد خانه خدا را چگونه باید ساخت.
وقتی زیر باران و در گل و لای روستاهای سرپل ذهاب برای مردم خانه میساخت تا مردم زیر باران نلرزند.

سید محمد را نمیشناسید وقتی چند شب نمیخوابید تا مسجدها را تمام کند و آذوقه ها را پخش کند و در جلسات اردو حاضر باشد و در میان جهادی ها مثل خورشید بدرخشد. اما وقتی همه به به و چه چهش میکردند میگفت مرا نمیشناسند که تعریفم میکنند.

پدرش جزو مدیران قم بود مدیرانی که مثل همیشه از چشمهای منفی باف من و شما پنهانند ولی زیادند. بهترین مدارس غیر انتفاعی قم زیر دست پدرش بودند اما سید محمد میگفت بچه های من باید در مدارس دولتی درس بخوانند مثل مردم عادی.

پدرش میگفت پسرم سرشار از استعداد است که هر کدام میتواند یک نفر مشهور کند ولی محمد ما گویا بنا داشت جلوی همه کسانی که با دنیا به هم فخر میفروشند دلش میخواست زهد را به رخ بکشد و بی تفاوتی به دنیا را فریاد بزند.
همیشه با یک جفت دمپایی و ظاهری که انگار از دهات آمده.

سید محمد میتوانست خیلی پولدار باشد اما در خانه بیست سی متری با همسرش زندگی را شروع کرد خانه ای که آنقدر زیبا طراحیش کرده بود که دلت را میبرد.

استاد گرافیک بود استاد عکاسی بود استاد نقاشی بود جزو بهترین شاگردهای استاد نجابتی بود استاد معماری بود استاد هزار هنر ریز و درشت بود که من اسمهایشان را هم بلد نیستم. همه کاره بود اما میدیدی زندگیش را تعطیل کرده تا برای فلان فامیل یا همسایه خانه بسازد یا مشکلش را حل کند. لج همه را در میآورد با این زندگی کردنش.

میگفت قصد کرده طلبه هایی که میشناخت را برای اولین خانه شان کار کند و خانه را مرتب کند. میامد در خانه اول هر طلبه کارگری میکرد.

اهل فکر بود وقتی با او بحث فکری میکردم لذت میبردم. میگفت تو طلبه ای باید فیلم ببینی و تحلیل کنی فیلم میآورد با هم میدیدیم و تحلیل میکردیم.

نترس ترین آدمی بود که دیده بودم ولی مهربان بود خیلی مهربان. بچه های کوچک روستا را مینشاند روی پایش برایشان حرف میزد میگفت بوی بدن کودک روستایی دلم را میبرد پاهای برهنه این بچه ها دیوانه ام میکند. همیشه از بزرگواری و کرامت روستاییان تعریف میکرد.

بیست سال است میشناسمش. اوائل زود عصبانی میشد اما این اواخر فرق کرده بود وقتی عصبانی اش میکردیم سکوت میکرد بعد لبخندی بزرگوارانه تحویلمان میداد و شرمنده مان میکرد.

پنج فرزند داشت و همسری که مثل کوه پشتش بود. همسری که خانمهای ما میگفتند مثل خواهر بزرگترمان بود مادری میکرد. همسری که در طول سال پول جمع میکرد از فامیل و دوست و آشنا که محمد ببره برای اهالی روستاها.

چهار دختر نورانی داشت با حجاب زیبا. سید محمد میگفت حجاب باید بخشی از وجودشان شود فاطمه سادات و مریم سادات و رقیه سادات و زینب سادات و سید حسن کوچولو.

امسال اربعین همه این خانواده را با یک عشقی روانه کربلا کرد. این بار رفت و کربلا دیگر برنگشت بعد از زیارت با خانواده اش پرکشید و رفت.

نزدیک چهل سالگی اش بود سید محمد.

به خدا او محصول این انقلاب بود. او با انقلاب رشد کرد و قد کشید. چقدر کوتاه بینند آنانکه نمیبینند ثمرات این انقلاب را.

مثل او زیاد است هر چند نشناسید هر چند توجه نکنید. اطرافتان را خوب نگاه کنید با دقت ببینید. خیلی سید محمدها با این انقلاب رشد کرد که با نفس نفس زدنشان دلگرمی امام عصر هستند.

سید محمد ساجدی! برادر گلم! رفیق خواستنی ام!
تا صبح ظهور خدا نگهدار....
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: