آخرین اخبار
کد خبر: ۱۰۳۷۵۱
تعداد نظرات: ۴ نظر
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۰
فرمانده گردان حمزه ­‌سیدالشهداء و فرمانده تیپ بیت المقدس؛
شاید دو ساعتی منزلش بودیم. همان حسن جنگ بود از دنیا در دور و برش هیچ خبری نبود. وقتی از او سؤال کردم چه می‌کنی؟ دستهایش را باز کرد و نشانم داد و گفت بیل­زنی در وسط زمین کشاورزی، خندیدم و گفتم یک آقایی کن و زمین دل ما را هم یک بیل بزن.
پايگاه 598 - دکتر محمدمهدی بهداروند/ سردار حسن شاه­‌حسینی را تمام بچه‌­های رزمنده سپاه اندیمشک و دزفول خوب به یاد دارند. حسن از روز اول جنگ که سوت تهاجم کشیده شد، تمام قد در میدان مقاومت ایستاد و دلدادگی خود را به امام و نظام اسلامی اثبات کرد.

آن روزها که عراقی­‌ها تا پشت رودخانه کرخه آمده بودند، مجموعه‌ ه­ایی به نام ذخیره سپاه در مدرسه­ای در شصت فامیلی راه‌­آهن درست شده بود که محل بچه­‌های بسیجی بود. حسن هر وقت به میان بچه­‌ها می­‌آمد با شوخی­هایش خستگی را از دل بچه‌­ها می­برد و روحیه­ای دو چندن می‌داد.

در روز 21/7/59 ، ساعت حدود 10 صبح بود که با وانت مزدا آبی­اش وارد مقر سپاه اندیمشک در میدان مرکزی شهر یعنی میدان امام خمینی شد و مقداری وسایل در عقب ماشین گذاشت.

از روی سکوی وسط حیاط بلند شدم و گفتم برادر شاه­‌حسینی کجا با این عجله؟

- دارم میرم پادگان کرخه، سری به بچه­‌ها بزنم

- منم بیام؟

- دوست داری بیا ولی خونت گردنت خودت

- یعنی چی؟

- یعنی عراق پادگان را زیر نظر داره و مدام گلوله توپ نثارش می­کند.

- بند اسلحه ژ3 را روی شانه­ام انداختم  و سریع در ماشین را بازکردم و کنار دستش نشستم.

تا رسیدن به باند اضطراری هوایپیما که قبل از پادگان بود حدود بیست دقیقه­ای توی راه بودیم. اول باند که رسیدیم گفت برادر بهداروند بلدی اشهد بخونی؟

- اشهد چیه؟

- شهادتین؟

- چطور مگه؟

- الان گلوله‌­های عراقی به استقبالمان میان.

- بی خیال بابا

- وسط باند که ماشین رسد اولین گلوله در کنار جاده روی زمین نشست و صدای مهیبی بلند شد. ناخودآگاه سرم را روی زانوهایم بردم و گفتم یاعلی

حسن در حالی که می­خندید گفت چی شده؟

- مگه نمی­بینی؟

- چی رو؟

- گلوله ها رو؟

- بی­خیال بابا

- حسن پایش را روی پدال گاز گذاشت و به سرعت به طرف انتهای باند حرکت کرد. سرپیچ که دست راست آن پادگان کرخه بود توقفی کرد. بالای یک وانت نیسان، مجتبی اکبری و حمید صالح­نژاد پشت یک تیربار کالیبر 50 نشسته بودند. آن روزها حمید صالح­نژاد را نمی­شناختم. مجتبی از بچه­‌های سپاه اندیمشک بود. هر دو لباس سبز سپاه رو به عراق آماده نشسته و جلو را نگاه می­کردند.

حسن از مجتبی پرسید چه خبر؟

- می­بینی که.

- از کی شروع کرده؟

- کی نداره. کارش اینه

عده زیادی ارتش، سپاهی و نیروهای مردمی پشت برآمدگی­‌های طبیعی دراز کشیده بودند و جلویشان را نگاه می­کردند که عراقی ها از پل عبور نکنند.

با بچه­‌ها خداحافظی کردیم و وارد پادگان شدیم و حسن سریع کارهایش را کرد و به شهر برگشتیم.

در راه حرفی نمی­زد، فقط گاهی می­گفت خدا کنه عراقی­ها از پل کرخه عبور نکنند. او این حرف را می­زد و تند تند سیگار می­کشید. تمام کابین ماشین پر از دود سیگار شده بود. این اولین هم­نشینی من و حسن بود. بعدها حسن به عنوان فرماندهی ایست و بازرسی سپاه اندیمشک منصوب شد که مقر فرماندهی او دو کوهه بود. البته آن زمان هنوز دوکوهه، دوکوهه نشده بود. پادگانی ارتشی بود که مدتی بعد زین­الدین، متوسلیان، رئوفی وارثین آن شدند و محل تجمع نیروهای رزمنده برای عملیات فتح­المبین شد. در سال 1361 بعد از عملیات بیت­‌المقدس به اهواز جهت دوره سپاه رفتم. هم­دوره‌­­ای­‌هایم بهمن بیرم­وند، جهان­بخش قلاوند، محمدرضا قنبری، حسین چشمه­دارزاده، توکل مریدی و عبدالله سگوند (فاطمی) بودند. از دوره آموزشی سپاه (دوره 23) که برگشتم فرمانده سپاه اندیمشک آقای صدیره مرا به عنوان قائم مقام حسن منصوب کرد و من راهی ایستگاه ایست و بازرسی شدم.

مدتها همراه حسن بودم و حال و حوصله خانه رفتن را نداشتم. بچه‌­های خوبی همراهمان بودند. گرفتن آدم­های ساواکی، ضد انقلاب، قاچاقچی و ... از کارهای روزانه ما بود. چند ماهی بعد حسن از آنجا رفت و از او بی­خبر شدم، ولی خاطرات شیرین همراهی با او هیچوقت فراموشم نمی­شد.

پس از چند سال که از جنگ گذشت عاقبت لشکر نشینان اجازه دادند که بچه­‌های اندیمشک هم گردانی مستقل از خودشان داشته باشند. در پدافندی دوم فاو در سال 1365 حسن شاه حسینی را فرمانده گردان حمزه ­‌سیدالشهداء قرار دادند. او فرماندهی گردان را بر عهده گرفت و خدمات زیادی به بچه­‌های گردان نمود. هنوز اذیت و آزارهای گودرز مرادی و بهمن بیرم­وند در آوردن آتش عراقی­ها روی خاکریز و داد و بیداد حسن فراموشم نشده است.

حسن، با تمام وجود به نیروها احترام می­‌گذاشت و هر بی­‌احترامی را بر نمی­‌تافت و سریع برخورد می­کرد. یادش بخیر وقتی امین آرام با گودرزی مرادی و چند نفر دیگر برخورد کرده بود، حسن تا از راه رسیده پشت نیروها را گرفت و قدری بگو و مگو با امین کرد.

جنگ با تمام فراز و نشیب جلو می­‌رفت و حسن با اخلاص تمام کار می­کرد.

او برایش فرماندهی و نیروی ساده بودن فرقی نمی­کرد. این را نه من که همه بچه­‌های جنگ که او را می­شناسند شهادت می­دهند.

بعد از چند سال حسن فرماندهی تیپ بیت­ المقدس را بر عهده گرفت که بهمن بیرم­وند معاون اطلاعات او بود.

جنگ مثل یک خواب یک دفعه به پایان رسید و وقتی بیدار شدیم که امام جام زهر را سرکشیده بود و ما متحیّر و حیران ایستاده بودیم.

حسن با اتمام جنگ مثل حاج داوود کریمی به شهرک صفی­‌آباد برگشت و کار اصلی خودش را شروع کرد و او این بار روی زمین، جهاد دیگری را شروع کرد.

هرکس که او را روی زمین در حالی که چکمه­‌هایش را بالاکشیده بود می­دید باورش نمی­شد که این مرد، مرد روزهای غربت جنگ و جهاد بوده است. از خودنمایی دور بود.

بعد از سالیان سال همراه محسن نوراحمدی، علی‌­اصغر رستمی، علی­رضا خداترس و جعفر معافی یک شب راهی منزلشان شدیم. با کلی پرس و جو عاقبت منزلش را در شهرک صفی­‌آباد دزفول پیدا کردیم.

وقتی زنگ در خانه­‌اش را زدیم طبق معمول با خنده در را باز و با همه دست داد و روبوسی کرد.

وقتی دستش را به طرفم دراز کرد گفت حاجی منو می­شناسی؟

- نه والله

- جدی میگی؟

- خدا شاهده

- آخه چرا؟

- پیری دیگه

- من غیر دیگرانم

- چه طور؟

- من معاونت بودم.

- تو کی هستی؟

- من بهداروندم

او مرا محکم بغل کرد و در حالی که گریه­ام گرفته بود گفتم یعنی میشه این­قدر پیر شده باشی که مرا نشناسی؟

- حالا ناراحت نشو.

شاید دو ساعتی منزلش بودیم. همان حسن جنگ بود- از دنیا در دور و برش هیچ خبری نبود. وقتی از او سؤال کردم چه می­کنی؟ دستهایش را باز کرد و نشانم داد و گفت بیل­زنی در وسط زمین کشاورزی.

خندیدم و گفتم یک آقایی کن و زمین دل ما را هم یک بیل بزن.

شاید دو ماهی گذشت که سرو کله حسن در یکی از نشست­های دیدار با خانواده شهدا که هر هفته می­رویم پیدا شد.

همه از دیدن او چقدر خوشحال شدند. او در این جلسه هیچ حرفی نزد. تنها حرف­های بچه­‌هارا گوش می­داد و سرش را تکان می­داد. شاید خاطرات شیرین جنگ یادش می­آمد.

این آخرین من و حسن بود.

حدود 4 ماه پیش در ستاد کل نیروهای مسلح وقتی سردار خادم­‌الحسینی که پسرعموی حسن می­باشد را دیدم، سراغش را گرفتم و او گفت حسن بنده خدا مریض است. برایش دعا کنید.

امروز 9/10/91 در حالی که نماز صبحم را خواندم و داشتم برای درس راهی حرم حضرت معصومه می­شدم تلفنم را چک کردم. یک پیامک برایم از طرف سردار شاه­‌حسینی آمده بود:

«پرواز فرمانده دفاع مقدس حسن شاه­‌حسین گرامی باد. مراسم تشییع ساعت 14 امروز در شهرک صفی­‌آباد»

دو زانو روی زمین نشستم و شاید ده بار متن را خواندم. باورم نمی­شد که حسن رفته باشد. حسن حجت خدا و امام و جنگ بر ما بود.

حسن به ما داشت یاد می­داد دنیا ماندنی نیست.

حسن داشت بما می­گفت گول دنیا را نخورید.

با کمال ناراحتی پیامک را برای سردار گرجی، محسن نوراحمدی، جمالی و رستمی فوروارد کردم.

نیم­‌ساعت بعد سردار گرجی زنگ زد و در حالی که بغض کرده بود پرسید حسن کی رفت؟

- همین دیشب

- برنامه­‌ای قرار بده برویم جنوب و سری به منزلش بزنیم.

گوشی را که قطع کردم، از خیر درس و بحث گذشتم و نشستم در رثای این مرد روزگار غریب دل­نوشته­ای را نگاشتم. امیدوارم رفتن حسن، ما را از خواب بیدار کند.

امیدوارم رفتن حسن، کینه­‌های ما را از هم پاک کند. رفتن خبر نمی­کند. شاید این بی­خبری تلنگری به غیرت خفته ما باشد.

شاید پرواز ناگهانی حسن بهانه­ای باشد که فکر کنیم شاید نفر بعدی حسن، من باشم.

شاید به قول بهمن که در جواب پیامکم نوشته بود: «شاید درسی برای ما باشد» ما قدری متنبه شویم.

اصلاً دوست ندارم وقتی حسن، احمد و ... دیگران می­روند برای یکی دو روز همه با هم مهربان باشیم و خداترس شویم.

یادمان که نرفته ما مردم روزگار غریب هستیم و دنیا نباید بین ما خانه­ای به بزرگی خودش بسازد.

برای حسن آرزوی علو درجات می­کنم و برای خانواده­اش طلب صبر و اجر.

نمی­دانم قرعه بعدی به نام چه کسی زده می­شود. خدا کند من باشم.

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۴
مراد محمدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۱۹ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۱
0
4
دکتر بهداروند دعا نکن که تو هم بروی . ما که از تو بوی شهدا را حس میکنیم . راستی تو چرا عزم رفتن داری ؟ایا توهم د لت برای دوستان شهیدت مثل احمد سوداگر تنگ شده ؟ بمان و با ما حرف بزن مرد روزهای سخت
حسین سالاری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۵۵ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
0
2
خداوند رحمتش کند...
بچه های مسجد سیدالشهدا ع شهر صفی آباد
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۲۵ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
0
3
سردار حسن شاه حسینی یادگار هشت سال دفاع مقدس ( مردی که همیشه یاور جوانان بود و به جوانان اعتماد می کرد ، و تمام جوانان شیفته او بودند مردی که در اخلاق ، دینداری ، سیاست ، ورزش و صبوری الگوی خاص و عام بود . مردی که مقدمه تمام صحبت هایش حمایت از ولایت فقیه و مبارزه با دشمنان ایران و اسلام بود . مردی که بیل و زمین کشاورزی را به پست و مقام ترجیح داد و به ساده ترین نحو تا آخرین لحظات عمرش زندگی کرد. مردی که با وجود خوش نامی گمنام بود ، افسوس برای ما که او را دیر شناختیم . یاد و خاطراتش همیشه در میانمان خواهد ماند. روحش شاد و یادش جاویدان باد.
حسین
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۵۴ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۹
0
2
من نمی دانم چرا حسن نام ها گمنام هستند،روح بزرگی داشت ،غرق در مشکل بود اما برای دیگران مشکل گشا بود، فرمانده ورزمنده ای بدون نشان بود وگمنام بود،حتی یک خط سابقه ای بنامش پیدا نمی کنید، دستش هم به اسلحه وهم بی سیم وهم بیل آشنا بود،نماز اول وقتش حتی درتخت بیمارستان ترک نمی شد.روحش شاد وراهش پررهرو باد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: