آخرین اخبار
کد خبر: ۳۱۲۷۷۷
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۳
سرویس سیاسی پایگاه 598/ دکتر غلامعلی افروز استادتمام دانشگاه و چهره ماندگار جمهوری اسلامی، متولد ۱۳۲۹ است. او در مهرماه ۱۳۴۸ وارد دانشگاه تهران شد و در بهمن ۱۳۵۱ با رتبه اول در مقطع کارشناسی رشته روان­شناسی فارغ­التحصیل شد. در اواخر سال ۱۳۵۲ با استفاده از بورس تحصیلی دانشگاه تهران، دوره کارشناسی ارشد و دکتری روان‌شناسی و آموزش کودکان استثنایی را در دانشگاه ایالتی میشیگان گذراند و به­عنوان نخستین فارغ التحصیل ایرانی در این رشته در دانشگاه میشیگان، موفق به اخذ مدرک دکتری شد. پیروزی انقلاب اسلامی برای این فارغ­التحصیل دانشگاه میشیگان سرنوشت دیگری را رقم زده بود. به پیشنهاد ابراهیم یزدی، وزیر وقت امور خارجه غلامعلی افروز به سفارت ایران در لندن رفت. در اردیبهشت ۱۳۵۹، دفتر کار او صدر اخبار بین­المللی شد. ۶ تروریست عراقی با پشتیبانی MI6 به سفارت ایران در لندن حمله کردند و به­مدت ۶ روز ۲۱ دیپلمات و کارمند محلی سفارت را به گروگان گرفتند. این گروگانگیری پس از ۶ روز، منجر به شهادت دو دیپلمات ایرانی و مجروح شدن غلامعلی افروز شد. عملکرد شجاعانه افروز در این ۶ روز سبب شد تا چند ماه بعد، شهید محمدعلی رجایی در نامه­ای به بنی صدر رئیس جمهور، افروز را برای سمت وزارت امور خارجه پیشنهاد بدهد و بنویسد که او عملکرد مناسبی در ماجرای گروگانگیری داشته است. متنی که پیش رو دارید مصاحبه‌ای است که وحید یامین‌پور با وی ترتیب داده است. این مصاحبه ابتدا در شبکه افق پخش شد و سپس در کتابی با عنوان «شاهد عینی» توسط انتشارات اشراق حکمت منتشر گردید.

******

حمله به سفارت ایران در لندن، یکی از پیچیده­ ترین حادثه­ های بین­المللی است که برای جمهوری اسلامی ایران رخ داده است. این حادثه چند ماه بعد از تسخیر لانه جاسوسی امریکا در ایران اتفاق افتاد و همچنان ابعاد پیچیده این حادثه به­عنوان رازهای سر به مهر دانسته می­شود. ما اینجا هستیم تا با دکتر افروز، رئیس فعلی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران صحبت کنیم. دکتر افروز از یک هفته زندگی با گروگانگیرها در سفارت ایران در لندن سخن خواهند گفت. آقای دکتر! ناراحت نمی­شوید شما را با این شان علمی به فضای سیاسی بیش از سی سال پیش برمی­گردانیم؟

نه، آدم باید در تمام شاخه­ها نموداری داشته باشد. وجود انسان باید مثل درخت باشد و همه شاخه­های آن رشد کند، منتهی در شرایط خاصی، شاخه سیاسی یک کمی پررنگ شده بود و البته بیشتر کار من فرهنگی است.

بعضی­ها پرهیز می­کنند که از مسائل سیاسی با شما حرف بزنند و بگویند که....

نه، من در اولین شورای سپاه، موسس آن هستم و اساسنامه اول سپاه را من نوشتم. در اولین شورای فرماندهی سپاه بودم.

پس از اینکه به شما بگویند سپاهی بوده­اید ناراحت نمی­شوید.

نه، خوشحال هم می­شوم، ولی امریکایی­ها خیلی ناراحت می­شوند، مخصوصا اخیرا خیلی ناراحت شدند.

برای رفتن به امریکا که اجازه ندادند، انگلیس که همچنان می­روید؟

دفعه قبل جلسه­ای داشتیم و در باره «استعمار انگلیس در ۱۰۰ سال گذشته» سخنرانی کردم.[۱] قرار بود انگلیس ویزا بدهد، پول هم گرفته بود- ۷۰۰هزار تومان- اما ویزا نداد. بعد اعتراض کردم و یک ویزای یک ماهه دادند. در این جلسه گفتم: «شما که دم از دموکراسی می­زنید، من فقط تحلیل کردم و گزارشی از واقعه را دادم و گفتم انگلستان مسئولیت این واقعه تلخ را به عهده دارد و باید جبران کند. مسئول این­کار، انگلیس است». به هر حال ویزای طولانی مدت ندادند، بنابراین ناراحت می­شوند که انسان حق را بگوید. علی(ع) می­گویند: «حق را بگویید و توکل به خدا کنید، ولو علیه خودتان باشد».

این نکته را از این بابت می­گویم که بعضی­ها فکر می­کنند، این­که دیگران بفهمند آنها سپاهی یا نظامی یا به اصطلاح دیگر میلیتار بوده­اند، با شان علمی آنها نمی­خواند.

من قبل از انقلاب از دانشگاه میشیگان امریکا فارغ­التحصیل و در آنجا شاگرد اول شدم. قبل از انقلاب به ایران برگشتم و ساواک در فرودگاه مرا دستگیر کرد. بعد مرا به قید ضمانت آزاد کردند که شب را به خانه­ام بروم، ولی فردای آن روز مرا به ساواک بردند، ولی زود رهایم کردند، چون شاگرد اول شده و شش سال هم بود که به ایران نیامده بودم. مدرکم را که گرفتم، سه روز بعد از آن پرواز کردم و آمدم. آخرین نامه امام را با خودم به ایران آوردم.

ساواک که مرا رها کرد، اوایل ۵۷ بود و شرایط خاصی بر کشور حاکم بود و ما را زیاد نگه نداشتند. ما با آقای جواد منصوری[۲] شروع کردیم که روزنامه بیرون بدهیم. بعد کمیته استقبال شروع شد و من در بخش بین­الملل کمیته استقبال از امام بودم و وقتی امام آمدند من یک گروه بزرگ خبرنگاران ITV معروف انگلیس[۳] را به بهشت زهرا بردم که فیلمش هست. غیر مستقیم کارگردانی می­کردم. فیلمش را هم داریم و الان بچه­های انجمن اسلامی نشان می­دهند. یکی­شان هم هست (The) movies priest، حرکت یک روحانی. آن موقع حکومت نظامی هم بود. مدتی هم باز در آنجا مرا بازداشت کردند که بماند.

کمیته استقبال که درست شد، من در بخش بین­الملل بودم. بعد که امام تشریف آوردند، ما در مدرسه رفاه بودیم. آیت‌الله لاهوتی[۴] مرا صدا زد که آقای افروز! بیا کارت دارم و گفت: «این حکم امام، برویم سپاه را درست کنیم». به همین سادگی. بعد یکی از دوستان، آقا محسن [رفیق دوست][۵] را هم صدا کرد و با هم به پادگان باغشاه رفتیم. هیچ کسی هم نبود و خودمان بودیم. رفتیم آنجا به استقبال ما و آیت‌الله لاهوتی آمدند که سپاه را درست کنیم؛ اولین نطفه سپاه در باغشاه با آیت‌الله لاهوتی ایجاد شد و شروع کردیم به نوشتن اساسنامه سپاه. جاهای دیگر هم بودند که می­خواستند سپاه و گارد ملی و گارد انقلاب درست کنند. همزمان در چند جا شروع شده بود. در آنجا سخنرانی­ای کردم و اسم آنجا شد پادگان لاهوتی. نوارش هم هست. در سال ۵۷ سخرانی­ای کردم، چون آیت‌الله لاهوتی خیلی شکنجه شده بود و خیلی مبارز و دلاور بود و امام هم خیلی ایشان را دوست داشتند. بعد که چند جا بحث سپاه بود و نیروهای انقلابی گروه­هایی را درست کردند، حضرت امام فرمودند همگی یکجا جمع شوید و یک شورا را زیر نظر آیت‌الله لاهوتی و آیت‌الله رفسنجانی انتخاب کنید. همه را در پادگان عباس­آباد جمع کردند. شهید حاج مهدی عراقی و آیت‌الله رفسنجانی هم از طرف امام مامور شده بودند ناظر باشند. تمام دوستانی که در این کار بودند جمع و پنج نفر انتخاب شدند و اولین شورای فرماندهی سپاه انقلاب اسلامی ایران تشکیل شد. نماینده دولت هم آقای دکتر یزدی بودند. آقایان محسن رفیق­دوست، مهندس غرضی، دانش آشتیانی[۶]، آقا محسن [رفیق دوست] و من به عنوان اولین شورای فرماندهی سپاه انتخاب شدیم و کار را شروع کردیم و بعد من آمدم به سلطنت آباد و پیشنهاد دادیم که اسم آنجا پاسداران بشود. دوستان در شهرداری جلسه کردند و من هم حضور داشتم. اسم خیابان سلطنت آباد را که از سه­راه ضرابخانه به بعد شروع می­شد، گذاشتیم پاسداران. چرا پاسداران شد؟ چون اول، سلطنت آباد ساواک سابق بود که الان وزارت اطلاعات است که بعد جا­به­جا شد و سپاه رفت جاهای مختلف.

بعد از مدتی غائله گنبد[۷] که اولین غائله هم بود شروع شد. شهید چمران -خدا رحمتش کند-  آمد و به ما کمک

کرد و مسئول عملیات سپاه شد . در سعدآباد دوره آموزشی گذاشت، خیلی از ما اصلا بلد نبودیم و خیلی از دوستان برای اولین بار اسلحه دستشان می­گرفتند. موقعی که شهید رجایی در آموزش و پرورش بودند[۸]، همزمان هم در سپاه بودم و هم رئیس سازمان استعدادهای درخشان و داشتم برای تدریس در دانشگاه تهران هم استخدام می­شدم و باید می­آمدم دانشگاه تهران. خدا رحمت کند، شهید بهشتی در شورای انقلاب فرهنگی و آقای دکتر یزدی هم وزیر امور خارجه بودند[۹] که به من گفتند برو لندن. گفتم من اصلا لندن درس نخواندم و امریکا درس خوانده­ام. گفتند: نه، نظر بر این شد که شما بروید لندن و وزارت خارجه هم می­خواهد هماهنگ کند. من به­عنوان اولین جانشین سفیر و کاردار به سفارت جمهوری اسلامی ایران در لندن رفتم که آقای دکتر سروش و چند نفر دیگر و آقای دکتر فرمد[۱۰] از من استقبال کردند. قبا از اینکه بروم، شهید چمران مرا خواست و حکمی به عنوان نماینده وزیر دفاع در کل اروپا به من داد. این حکم را دارم. به خط شهید چمران است که جنابعالی به عنوان نماینده وزیر دفاع در اروپا تعیین می­شوید. خیلی هم کار سخت و مهمی بود. کشتی خارک[۱۱] را باید می­گرفتیم که الحمدالله گرفتیم، نظامی­های زیادی در فرانسه، انگلستان، ایرلند و جاهای دیگر داشتیم. کارم خیلی زیاد بود.

بالاخره به آنجا رفتیم و کار را شروع کردیم و با همه روزنامه و نشریات مصاحبه انقلابی داشتیم و کار می­کردیم تا رسیدیم به جایی که در واقع مورد مظر و سوال شماست. یک روز داشتم با خبرنگاران انگلیسی، آمریکایی و عرب مصاحبه می­کردم که دیدم آمدند ما را گروگان بگیرند و از آن لحظه گروگان شدیم!

شما در میشیگان امریکا روان­شناسی خوانده بودید؟

بله.

چطور شد که آمدید و درگیر تاًسیس سپاه و نماینده وزیر دفاع در اروپا و بعد هم دیپلمات شدن در انگلستان شدید؟

من در دانشگاه میشیگان مسئول انجمن اسلامی و موسس انجمن اسلامی سازمان دانشجویان شمال امریکا هم بودم و با دوستان غیر­ایرانی مسلمان هم همکاری داشتیم و خیلی فعال بودیم. در آنجا با جمعی از دوستان کلیسایی را خریدیم و تبدیل به مسجد کردیم! بچه های عرب هم بودند، منتهی رهبری قضیه با ما بود. اسمش هم بود: «Center Islamic Land East» که به مرکز اسلامی ایست لند مییشیگان معروف است. مسجد زیبای امریکاست. ما ساختیم و خیلی ها کمک کردند و زحمت کشیدند. آقای دکتر شمسی پور[۱۲]، استاد برجسته شیمی و آقای دکتر حاج رحیم افشار که الان صاحب (Tea Ahmad) هستند، آن موقع دانشجو بودند. دوستان به ما خیلی کمک کردند تا آنجا را ساختیم. چند نفر از عرب­های وارسته و تدین هم بودند، اما آنجا دست ما بود.

پس سابقه کار سیاسی در خارج از کشور داشتید.

به هر جهت آنجا بودیم. ما در آنجا کنگره­هایی داشتیم. موقعی که شاه به امریکا آمد، ما ده­ها نفر را از آنجا به واشنگتن بردیم و اعتراض و تظاهرات کردیم.

من در دانشگاه تهران هم شاگرد اول بودم و روان­شناسی خواندم. شاگرد اول شدن همخیلی سخت بود. چهار سال و چهار ماه هم در امریکا فوق لیسانس خواندم و شاگرد اول بودم. ساواک به این دلیل مرا رها کرد به خاط این بود که بعید می­دانست کسی بتواند چهار سال و چهار ماه در دوره فوق لیسانس در دانشگاه میشیگان شاگرد اول باشد و کار سیاسی هم بکند. گزارش بسیار سنگینی داشتم. وقتی انقلاب شد، اعضای شورای انقلاب به دنبال کسانی بودند که آنها را می­شناختند و مرا از دوران دبیرستان و دانشجویی می­شناختند.

تقریباً همه کسانی که در انجمن اسلامی دانشجویان در امریکا یا جاهای مشابه بودند، بعد از انقلاب درگیر کارهای سیاسی جدی شدند.

بله، هر کس هر کسی را می­شناخت با خود آورد، چون بالاخره این حق انقلاب است. نمی­گوییم شایسته­ترین افراد بودند، ولی به ناچار بایسته­ترین بودند، یعنی خیرالموجودینی که می­شناختند.

آقای دکتر افروز! اگر موافق باشید برویم سر اصل ماجرا که شما را به عنوان شاهد عینی دعوت کردیم یا بهتر است بگویم مهمان شما هستیم و آن حمله به سفارت ایران در فروردین ۱۳۵۹ در لندن و گروگانگیری و کشتارهایی که پس از آن انجام شد. شما در دفتر کارتان در سفارت ایران در لندن بودید و از طبقه پایین صدایی شنیدید و بعد ...

موقعی که من وارد سفارت ایران در لندن شدم، بعد از چند روز احساس کردم که وضعیت ما خیلی عادی نیست. ارتباطاتم خیلی قوی بود و با نهادهای مختلف تماس داشتم. مثلا چندین نشست با خدابیامرز برهان­الدین ربانی[۱۳] از رهبران انقلابی افغانستان داشتم. با اخوان المسلمین جلساتی داشتیم. دفتر اصلی آنها در لندن بود و با من زیاد جلسه داشتند و پیغام­ها و مطالبشان را به حضرت امام و مسئولین انتقال می­دادم.

وضع، وضع خاصی بود. باید به بعضی از نهادها و نظامیان ایران هم با حکم شهید دکتر چمران رسیدگی می­کردم. کار خاصی بود. از این طرف ما تازه انقلاب کرده بودیم. هنوز یک­سال از انقلاب می­گذشت. لانه جاسوسی آمریکا هم به تسخیر دانشجویان انقلابی مسلمان درآمده بود و این واقعا یک جنگ روانی و سیاسی تمام عیاری بود که شروع شده بود. یک (War Political Psychological)  به معنای دقیق کلمه در خارج مطرح شده و واقعا همین­طور بود. چه کسی می­توانست به یک سرباز امریکایی بگوید از اینجا بلند شو و برو آن طرف بشین؟ در چند دهه گذشته قبل از انقلاب اصلا چنین چیزی سابقه نداشت. چه کسی می­توانست این­کار را بکند؟ ما خودمان از نزدیک شاهد بودیم.

همین­جا مثالی برایتان می­زنم. قبل از این­که به امریکا بروم، می­خواستم بروم و ویزا بگیرم. یک سرهنگ شهربانی کنار من بود و می­خواست برای دخترش ویزا بگیرد. آمد جلو و یک سرباز قد بلند امریکایی که کلاه هم نداشت، آمد جلو و سر اسن آقا داد زد که برو عقب بایست. گفت: «من ژنرال هستم». گفت: «گفتم برو عقب بایست». سرهنگ گفت: «چشم» و خبردار ایستاد و من خیلی ناراحت شدم. همان­جا می­خواستم برگردم و به خودم می­گفتم خدایا! این چه خفتی است که یک سرباز امریکایی با یک ژنرال مملکت من این­طور رفتار می­کند. نه اغراق می­کنم و نه به این­کار عادت دارم. آن سرهنگ آدم متواضع و خوبی هم بود و فقط آمده بود برای دخترش ویزا بگیرد و آن وقت یک سرباز نگهبان دم در سفارت این­طور دستور می­داد و سرهنگ هم خبردار ایستاده بود و می­گفت: «چشم! اطاعت می­شود». خیلی به من برخورد و به خودم گفتم خدایا! این چه مملکتی است؟ و شاید همان­جا ته دلم آرزو کردم که آنجا تسخیر شود. من خودم شاهد این قضیه بودم و از کسی نقل قول نمی­کنم.

و لذا خبر اول دنیا به گروگان گرفته شدن دیپلمات­های امریکایی در ایران بود. خبر مهمی بود، چون هیمنه امریکا شکسته شده بود. بچه­ها هم می­خواستند دو سه روز اینها را ادب و بعد رها کنند، اما به دلایلی کش دادند، چهارصد و خورده­ای روز که طول کشید به خاطر این بود که ما نمی­خواستیم، خودشان می­خواستند. این اتفاق افتاده و توجه جهانیان به اینجاست، انقلاب هم که شده است، من هم رفته­ام لندن، با امریکا هم که ارتباط نداریم و در امریکا سفارت نداریم و سفارت ایران در کانادا هم روی هوا بود، پس مرکز ثقل سیاسی-دیپلماسی ما اروپا و مرکز و ناف اروپا هم اندن بود. من هم در لندن بودم. فردای روزی که به آنجا رفتم خبرنگارها ریختند سرم. هر روز و دائما مصاحبه بود. هر کسی می­خواست خبر ناب و دست اولی از من بگیرد که کی گروگان­های امریکا آزاد می­شوند؟ یادم می­آید یک­بار بی.­بی­.سی مرا برای مصاحبه دعوت کرد. معمولا دیپلمات­های معمولی مصاحبه زنده نمی­روند، چون عاقلانه نیست به مصاحبه زنده بروند و برخی از مجری­های آنجا خیلی قوی­اند و طرف را تخلیه اطلاعاتی می­کنند و خیلی سخت است، اما من از این فرصت استفاده کردم. معمولا خبر ظهر انگلیس خیلی مهم­تر از خبر شب است، چون مردم انگلیس شب­ها می­روند رستوران­ها و کاباره­ها، حتی کارمندهایشان ظهرها اخبار نگاه می­کنند. با راننده رفتم و در ترافیک گیر کردیم و چند دقیقه­ای دیر رسیدم. آقا و خانمی که گریم می­کردند، سینی دستشان بود و در راهرو بودند. تا رسیدم، مجری خبر اعلام کرد:

»London in representative’s Khomeini Afrooz AliDr have we Now«

به من نمی­گفتند سفیر، بلکه می­گفتند نماینده (امام) خمینی در لندن. نوارهایش هم هست، پخش زنده بود. به امام هم گفتم که خوشحالم و افتخار می­کنم که می­گویند نماینده امام و نمی­گویند «ambassador» ایشان هم خندیدند.

مجری به­عنوان اولین سئوال - که می­دانستم اولین سئوالشان چیست- پرسید: «کی گروگان­های امریکایی آزاد می­شوند؟» جواب دادم: «هر وقت امریکا دلش بخواهد. تصمیم با امریکاست. اگر دلش برای گروگان­هایش می­سوزد می­توانیم هماهنگ کنیم فردا یا پس­فردا آنها را آزاد کنیم. ما آماده­ایم». با تعجب پرسید: «چگونه؟» جواب دادم: «الان دولت امریکا دارد از شاه حمایت می­کند، ملت هم می­خواهند این شاه را که سال­ها حکومت کرده است، در یک دادگاه عدل اسلامی با حضور کارشناسان بین­المللی محاکمه کنند که ببینند چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه عروسک دست­نشانده و مدت­ها برای امریکایی­ها (Puppet) بوده است؟ می­خواهیم حقایق را از زبان خودش بشنویم. آیا این حق ایران هست یا نیست؟» گفت: «بله، حالا کی؟» گفتم: «همان­طوری که گفتم فردا شاه را بیاورند و به ایران تحویل بدهند و همزمان آنها را آزاد می­کنیم». دیگر سوالی نداشت که بپرسد و رسید به بن­بست، چون دید اول و آخرش همین است. پرسیدم: «شما سئوال دیگری ندارید؟» آنها ماموریت داشتند فقط راجع به این موضوع سوال کنند.

رفت و آمد در سفارت خیلی زیاد بود. از آن طرف عده­ای از سلطنت طلب­های قدیمی، طرفداران شاه و شاهپور بختیار[۱۴] جلوی سفارت تظاهرات و شلوغ می­کردند و ما خیلی اذیت می­شدیم. یک­بار در جایی سخنرانی کردم و به اتحادیه انجمن­های اسلامی برگشتم، دیدم دو سه نفر از دوستانی را که همراهم بودند گرفتند و زدند. (residence) را که محل اقامت سفیر بود، به مجروحان و جانبازان واقعه تلخ ۱۷ شهریور اختصاص داده بودم. آنها برای درمان اعزام شده بودند و هزینه­های بیمارستان خیلی بالا بود و عملا آنجا را محل استراحت ۷۰،۶۰ مریضمان کرده بودیم و خودم در آپارتمانی –که مال سفارت بود- زندگی می­کردم. می­دیدم به شیشه آپارتمان سنگ می­زنند و فرار می­کنند. به همسر و دختر کوچکم-آن موقع یک بچه داشتم- گفتم: «صلاح این است که شما برگردید ایران تا خیالم راحت شود». فکر می­کردم باید آماده باشم. دو روز قبل از اینکه به ایران برگردند در پارک قدم می­زدند که چند نفر آمدند روسری همسرم را بکشند و ایشان را اذیت کنند. همین باعث شد خانمم مصمم­تر شود که زودتر برگردد و خیالم راحت شد. با یکی از دوستانم با هم در یک اتاق زندگی می­کردیم. تا این­که دیدم وضع بحرانی است و هر لحظه ممکن است به من هم آسیب برسانند. این نکته خیلی مهم است؛ نامه­ای به رئیس پلیس دیپلماتیک لندن نوشتم که: «آقای رئیس پلیس! بنده، همکارانم و سفارت در معرض تهدیدهای مکرر هستیم و نیاز به حفاظت داریم. وظیفه شماست که از ما حمایت و حفاظت کنید». رئیس پلیس دیپلماتیک جواب داد: «نامه شما دریافت شد، مسئولیت حفاظت از جان جنابعالی، همکارانتان و کل سافرتخانه با ماست. شما نگران نباشید، ما حداکثر توانمان را در حفاظت از شما و سفارت به­کار می­بندیم». من اصل نامه را دارم. وقتی این نامه رسید که ما را گروگان گرفته بودند. من بعد از چند هفته از بیمارستان مرخص شده بودم و سبد نامه­ها را آورده بودند که ببینم و اولین نامه­ همین و از پلیس دیپلماتیک بود ....

این جوری حفاظت کرده بودند.

انگلیس با این نامه مسئولیت را پذیرفته بود و مسئول واقعه ناخوشایند اشغال سفارت ما توسط تروریست­های عراقی با طراحی عوامل جاسوسی امریکا، عراق و انگلیس، بر عهده دولت انگلیس است.

عرضم را در این قسمت تمام می­کنم که داشتم با (international impact)  مصاحبه می­کردم، چند خبرنگار انگلیسی دیگر هم بودند که دیدیم سروصدا شد.

داد و بیداد می­کردند که افروز کجاست؟ و خبرنگارها هم ترسیدند و از اتاقم فرار کردند. می­خواستم از پنجره خارج شوم و فرار کنم و فرار کنم که ناگهان به اتاق ریختند و همان­جا مرا با تفنگ زدند. به خاطر خونریزی و ضربه وارد شده به مغز، ۲۸ ساعت بی­هوش بودم. این میزان بی­هوشی بر اساس گزارش پزشکان انگلیس است. وقتی به هوش آمدم، در طبقه سوم، جلوی پنجره­ها میز چیده بودند و ما ۲۴ نفر آنجا جمع شده بودیم.[۱۵]

کل گروگانگیری چند روز طول کشید؟

یک هفته. این­که چگونه وارد شدند مهم است. یک پلیس انگلیسی که از قبل بود، بدون این­که اضافه شود بیرون کشیک می­داد. این پلیس حق ورود به سفارت را نداشت، اما با نگهبان ما رفیق شده بود و ساعت ده یازده به او چای می­دادند. اصلا نباید چای را قبول کند، اما به هر حال این آقا به جای این­که چای را بیرون میل کند، آمد داخل که چای و قهوه با بیسکوئیت بخورد. وقتی در می­زنند پلیس در را باز می­کند، به محض این­که نگهبان و پلیس در را باز می­کنند، رهبر اینها که آقای عون[۱۶] بود و یک یوزی دستش بود، پایش را لای دو تا در می­گذارد که در بسته نشود و شروع به تیراندازی هوایی می­کند. ترکش­های گلوله­هایش نعلبکی چای آقای پلیس انگلیسی را که داخل سفارت ایران آمده است- در حالی که حق نداشت- می­شکند و روی صورت پلیس هم خراش می­اندازد، در حالی که آن پلیس یک تفنگ زیر جلیقه­اش بود، هیچ مقاومت و کاری نکرد و افتاد این طرف و اینها وارد شدند و ریختند داخل سفارت و ما دیدیم که همه آنها یوزی، کلت برتا، نارنجک و انواع و اقسام تجهیزات نظامی را دارند، در حالی که مطابق قوانین انگلیس، حمل تفنگ پلاستیکی هم جرم است، یعنی اگر یک تفنگ پلاستیکی اسباب­بازی دستتان بگیرید یا به کمرتان ببندید و قدم بزنید، پلیس شما را دستگیر می­کند. سئوال این است که گروگان­گیران این همه سلاح را در لندن و زیر دوربین­های نصب­شده امنیتی و زیر نگاه پلیس، چگونه وارد انگلیس کرده­اند؟ لابد دست­هایی بوده­اند که فراتر از دولت انگلیس بوده است.

به هر حال اینها آمدند و ما را گروگان گرفتند. فردای آن روز که به­هوش آمدم، دیدم که آنها شش نفر بودند و پاسپورت­هایشان از عراق صادر شده بود. دو سه نفرشان خیلی خوب فارسی حرف می­زدند و رهبرشان گفت: «من عضو حزب بعث عراق هستم، در خوزستان هم زندگی کرده و از دانشگاه تهران هم لیسانس گرفته­ام». فارسی رهبرشان خوب بود. بعضی­ها­یشان هم با لهجه عربی فارسی حرف می­زدند. بعید می­دانم جز کسی که رهبرشان بود و اول از همه هم از بین رفت، بقیه­شان احتمالا دیپلم هم نداشتند و اجیر شده بودند که برای نمایشی بیایند. چند هدف داشتند، یکی این­که کانون توجه دنیا را از سفارت امریکا در ایران به سفارت ایران در لندن جلب کنند، انقلاب اسلامی را تحت شعاع قرار بدهند و یک نوع مقابله به مثل با سفارت امریکا در ایران انجام بدهند و مقدمه حمله وسیع صدام را به ایران فراهم سازند. همه اینها در نقشه­هایشان بود. به اینها هم گفته بودند چون دولت انگلیس با ماست، شما این­کار را بکنید دوباره به عراق برمی­گردید، و نگران نباشید. به همین دلیل اینها یک خانه اجاره کرده­ بودند. آن تروریست برای این آقا تعریف می­کرد که مثلا به ما گفتند لیورپول بازار خوبی دارد و رفتیم آنجا و در (A&C) لباس و برای دخترم عروسک خریدم، یعنی سوغاتی­هایشان را هم خریده بودند که بازی­شان که تمام شد، برگردند.

حل و فصل شدن این ماجرا خیلی رمزآلودتر و پیچیده­تر از خود ماجراست. این­که همه گروگانگیرها غیر از یک نفر به طرز فجیعی توسط پلیس انگلیس کشته می­شوند، در حالی که از اخبار برمی­آید که پلیس می­توانست بدون این­که این همه خون بریزد اینها را دستگیر کند.

در روز سوم همه آنها با ما خیلی ارتباط برقرار کردند. من محدودیت حرکت داشتم، مرا جایی می­نشاندند که در تیررس آن آقایی که دم در نگهبانی می­داد، باشم که هم بیرون را بپاید و هم مرا. مثلا آنجایی که بودم، یک در بود و نمی­توانستم بروم آنجا بنشینم، چون مرا سخت می­دیدند. گروگان­های دیگر به نوبت جاهایشان را عوض می­کردند و با هم صحبت می­کردند و این مطلب مهمی بود.

گروگانگیرها هم پخش بودند و به نوبت کشیک کی­دادند. غذا هم نداشتیم و هرچه در خانه سرایدار سفارت بود، آوردند بالا و خوردند. فقط یک­بار آقایی که در بیرون رستوران داشت، لطف کردند و یک­سری غذا به داخل سفارت فرستادند. گروگانگیرها غذاها را تست کردند و به ما دادند. دو سه تا مریض داشتیم و خانم­ها را آزاد کردند، ولی مرا تحت شرایطی فکر کردند مرده­ام و آزاد نکردند. پزشکان خواستند مرا ببینند. آقای عیسی تقی­زاده که خیلی هم شجاع و رایزن قدیمی بود، گفت: «ایشان دارد فوت می­کند». همه اینهایی که عرض می­کنم ضبط شده و در نوار هست. انگلیسی­ها دو طرف دیوار را سوراخ و همه حرف­ها را ظبط کرده بودند. بعد از ۳۰ سال از خودم نمی­گویم و نوار همه اینها هست. به هر حال آقای تقی­زاده گفت: «ایشان دارد فوت می­کند. یا دکتر بیاید یا ایشان را بفرستید بیمارستان، من جای ایشان هستم». آقای تقی­زاده الان هستند. از رایزن­های خیلی خوب وزارت امور خارجه­اند.

نهایتا نگذاشتند. دیدند زنده، اما بی­هوش هستم. بعد که به هوش آمدم، شروع کردم به نماز خواندن. نماز جماعت می­خواندیم و دعا می­کردیم و آنها نماز جماعت را ممنوع کردند و گفتند: «دعا نخوانید»، چون داشتیم روحیه پیدا می­کردیم. آنها ضعیف می­شدند و ما داشتیم قوی می­شدیم. خدایا! به ما توفیق بده که جز تو از هیچ­کس نترسیم. دعای ما این بود.

از این طرف هم شهید چمران با خانمم صحبت و هماهنگ کرده و پیش­نویسی را برای همسرم تهیه کرده بود و همسرم این پیغام را امضا و در رادیو و تلویزیون پخش کردند که من شوهرم را در راه خدا داده­ام و در انقلاب ما هزاران نفر شهید شدند. با این گروگانگیری، انقلاب ما محکم می­شود و هیچ وقت سست نمی­شود.[۱۷] بی.بی.سی این پیام را هم کامل پخش می­کرد، اینها هم می­شنیدند و می­گفتند: «خانمت هم حکم قتلت را صادر کرد».

پس شرایط برای شما سخت­تر شد.

بله، همین­طور است، ولی به هر حال برای انقلاب بود. اینها مرتبا می­گفتند مذاکره کنیم. بعد که به لندن رفتم، آقای قطب­زاده وزیر امور خارجه شد. آقای قطب­زاده هم گفته بود که ما چیزی به آانها نمی­دهیم و تسلیم هم نمی­شویم. خودشان هم لندن نیامدند. اگر به ستاد لندن می­آمدند بهتر بود.[۱۸] اگر خودشان یا معاونشان برای کار می­آمدند، بهتر بود، اما متاسفانه نیامدند و نمی­دانم چرا. بعد اینها سفیر فلسطین، سفیر سوریه و سفیر الجزایر را برای مذاکره آوردند، اما اینها گفتند بسیار خوب، یک هواپیما حاضر باشد و یک مینی­بوس هم بدهید و همه گروگان­ها را می­بریم فرودگاه و در آنجا آنها را آزاد می­کنیم و فقط افروز را با خودمان می­بریم. اینها گفتند حالا ببینیم هواپیما کی می­شود و مینی­بوس کی می­دهیم. انگلیسی­ها هم با اینها بازی کردند و دیر شد. اینها دیگر عصبی شده بودند. اول کار هم یک درگیری پیش­آمد. چگونه درگیری پیش آمد؟ یک پوستر مال دوره قدیمی ارشاد، زمان آقای دکتر میناچی[۱۹] که عکس همه اقوام ایرانی بود و ظاهرا عکس عرب در آنها نبود و اینها می­گفتند شما ما را حساب نکردید، گفتم طراح اشتباه کرده است.

بعد از این­که چند روزی گذشت، در جمعی که بودیم چند اتفاق عجیب و غریب افتاد. یکی این­که انگلیسی­ها حاضر نبودند مینی­بوس به  اینها بدهند و قضیه را تمام کنند. من هم بارها به آنها گفتم: «مگر مرا نمی­خواهید؟همه را آزاد کنید، من  به عنوان رئیس نمایندگی با شما به بغداد می­آیم». اینها می­خواستند دولت انگلیس تضمین بدهد که مرا بدهند آنها ببرند و بقیه را آزاد کنند. می­خواستند امکانات این­کار فراهم شود. دائما واسطه­گری می­کردند، به جایی نمی­رسیدند.

کاملا روشن بود که دولت انگلیس علاقمند بود این واقعه ادامه پیدا کند.

 

کاملا درست است، این قضیه را کش داد. می­خواست هم ما هم آنها خسته شوند. نهایتا پوستر را برداشتند که چرا عرب نیست و ما گفتیم عیب ندارد، اشتباه شده است. حال من خیلی مساعد نبود. کلیه­هایم هم مشکل دارد. هر از گاهی که به دستشویی می­رفتم و برمی­گشتم، می‌دیدم به در و دیوار سفارت با ماژیک نوشته­اند: «مرگ بر بهشتی!مرگ بر مدنی![۲۰]» گفتم: «شما که انقلابی هستید، به سید اولاد پیغمبر توهین نکنید و اینها را ننویسید». داد می­زدند که: «برو بشین». ما هم خیلی درگیر نمی­شدیم.

 

روز پنجم بود و اینها خیلی عصبی شده بودند. جلوی نماز جماعت را هم گرفتند. من رفتم دستشویی و دیدم نوشته­اند: «مرگ بر خمینی!» خیلی منقلب و عصبی شدم. خدایا! اینجا به من می­گویند نماینده امام خمینی، آن­وقت این آدم، سید اولاد پیغمبر، رهبر آزادگان جهان در ایران است. من زنده باشم و اعتراض نکنم؟ هر چند امام گفته است، کاری نداشته باشید، ولی من نمی­توانم. من آمدم و گفتم: «یا این را پاک کن یا مرا بکش، من نمی­نشینم». مرا هل داد و گفت: «برو بشین». گفتم: «نمی­نشینم». همه گروگان­ها در اتاق بودند، همه هم ضبط شدند. یک وقت از دو طرف اتاق ما صدا می­آمد. گفتیم: «صدای کیست؟» یک انگلیسی به اسم موریس –که خدا رحمتش کند- آدم خیلی آزاده­ای بود، گفت: «اینجا موش دارد، صدای موش است. ساختمان مال ۴۰۰ سال قبل است و موش زیاد دارد. موش­ها بازی می­کنند و کاری نمی­شود کرد»، در حالی که اینها با مته دیوار را سوراخ کرده و میکروفون کار گذاشته بودند.

به هر حال دارم اینها را هم برای دوستان قدیم، هم جدید و هم همه بينندگان در طول تاريخ مي گويم. گفتم:« يا پاك كن يا مرا بكش .من نمي نشينم.» من را هل داد و من هم او را هل دادم.

در اين جمع آقاي حاج عباس لواساني كه شهيد شد،جلو آمد.آقاي لواساني حدود ده روز قبل از كنسولگري دانشجويي به قسمت سفارت آمده بود كه به ما كمك كند.بخش كنسولي دانشجويي ما گروگان نبودند و فقط كاركنان سفارت گروگان بوديم.آنها آزاد بودند.ما سه ساختمان داشتيم:دانشجويي، كنسولي- كه خيلي شلوغ بود- و سفارت. گروگان گيرها سفارت را گرفته بودند و شهيد لواساني تازه آمده بود كه به ما كمك كند.آمد و گفت :« دكتر چه شده است؟ » گفتم : « اين نامردها كه اداي انقلابي بودن در مي آورند ، نوسته اند مرگ بر خميني » .اصلا نپرسيد كه چي ، يقه رهبر تروريست ها را گرفت و كله زد و گفت :« همين الان تورا مي كشم.» داستان اين طوري بود. اين شجاعت و مردانگي را اگر نگويم واقعا دور از مروت است. ۲۴ نفر بوديم و آنجا نشسته و شاهد اين صحنه بودند.كاش فيلم هم مي گرفتند، فقط صدا را ضبط كردند . فيلم ارزش داشت.

تروريست ها آمدند و درگيري شد و نارنجكي كه دست يكي از آنها بود، روي زمين افتد.خدا رحم كرد كه عمل نكرد و سوزنش سر جايش بود .بعد شهيد لواساني چند حرف تند زد كه :«‌پدر سوخته ! به رهبر من توهين مي كني ؟ خيال مي كني من براي چه اينجا هستم؟ » خلاصه درگيري بالا گرفت ، طوري كه انگليسي ها و عراقي ها بلند شدند و آمدند و هول شدند و حتي آن مستخدم راجي كه قبلا آنجا بود و عملا نوكر راجي و پيش ما بود و گروگان گرفته شده بود ، لگدي به آقاي لواساني زد و گفت :«برو بنشين ، تو چه كار داري؟ تو مي خواهي شهيد بشوي، ما نمي خواهيم» .

اين اتفاق خيلي برايم تلخ بود .الان هم بعد از ۳۰ سال هنوز تلخ است ، براي همين هم هنوز كتابش نكرده ام. با اين صفاي ذهني زندگي مي كنم. خيلي دلم سوخت .خيلي مظلومانه بود . اين لگد ايشان از آن تفنگي كه بعدا زدند برايم سنگين تر بود، اما او هم از روي جهالت و فشار رواني اين كار را كرد.انصافا از روي غرض اين كار را نكرد.

نهايتا ما را سوا كردند و من به عباس آقا گفتم :‌« اين ها قول داده اند كه پاك كنند ». ديگر نفهميديم اين كار را كردند يا نكردند ؟ ولي قول دادند كه پاك كنند و من عباس آقا را نشاندم.

در بيرون فهميدند كه داخل درگيري شده و خطرناك است.آن شب تمام شد و روز آخر رسيد و گفتند:‌« اگر هواپيما و ميني بوس حاضر نشود ما هر ساعت يك نفر را خواهيم كشت». در اينجا انگليس مي توانست ميني بوس حاضر كند و همه را بيرون ببردو فقط روي من مذاكره و بقيه را آزاد كند و فقط مرا ببرند. مي توانست مذاكره كند و مرا در فرودگاه نجات بدهد و خلاصه يك كاري بكند ، اما اين كار را هم نكرد .مي توانست امكانات بدهد، بقيه را آزاد كنند و مرا ببرد فرودگاه و از انها خواهش كند كه ما بايد ايشان را بازرسي كنيم و ببريم معاينه شود كه از نظر پزشكي سالم باشد و بعد تحويل شما بدهيم يا نهايت من كشته مي شدم. شايد هم شهيد مي شدم، ولي مي توانست مداخله و اين بحران را حل كند ، اما اين كار را نكرد . اين ها ماشين ندادند و گروگان گيرها گفتند: « اگر ماشين ندهيد ، يك ساعت ديگر يكي را مي كشيم».

ساعت ده شد و واقعا نفس ها در سينه ها حبس شده بود كه اينها ميخواهند يكي را بكشند.چهره هاي هر شش نفر عصبي بود .امدند انتخاب كنند .مرا كه انتخاب نمي كردند، چون من ماهي گنده شان بودم و مرا براي حفظ جان شان نگه ميداشتند.

با شما قرار بود معامله کنند.همین طور است. پس سراغ چه کسی باید می­رفتند؟ شهید عباس لواسانی که از او کینه به دل گرفته بودند. او هم اینها را تحقیر کرد. من دست خالی، تو یوزی و برتا و نارنجک توی دستت هست، قدرت نظامی هم داری، انگلیس هم ظاهراً دنبال توست و من تک و تنها و یک آدم مظلوم هستم. شهید لواسانی بسیار ساده و پاک بود. واقعاً چهره پاکی داشت. یقه اش را گرفت و با کله زد توی سینه اش و گفت:«تو غلط کردی نوشتی مرگ بر خمینی. چه کسی به تو اجازه داده است از این غلط­ها بکنی؟ خیال کردی چون بر ما مسلط هستی، می­توانی از این غلط­ها بکنی؟» خیلی دلم برایش سوخت.انصافاً خیلی شجاعت داشت. خدا رحمتش کند. هر وقت یادش می­افتم منقلب می شوم. صحنه­ها را که یادم می­آید، می­بینم او واقعاً بهشتی بود.

به هر­حال شهید لواسانی را بردند پایین و چند تا تیر هوایی زدند و ظاهراً او را نکشتند. بعد گفتند یک ساعت دیگر نفر بعدی را می­کشیم. ساعت دوم که گذشت، باز هم جواب ندادند. بی.بی.سی را روشن کردند که بگوید نفر اول را کشتیم، ولی رادیو اعلام نکرد. به رادیو لگد زدند که چرا اعلام نمی­کند ما نفر اول را کشتیم؟ در حالی که هنوز نکشته بودند و دست خودشان بود. یک ساعت بعدی که گذشت، رفتند و عباس لواسانی را تیرباران کردند و با ملحفه و طناب پیکر پاک او را از پنجره به خیابان پرت کردند.

دفعه دوم از حال رفتم و بی­حال شدم و در عالم رویا دیدم چمنزار و درختان زیبایی هستند. عباس لواسانی یک پیراهن سبز و سفید به تنش بود.دیدم دارد با لبخند و چهره نورانی قدم می­زند. خدا می­داند در عمرم به ندرت از این جور خواب­ها دیده­ام. به بغل دستی ها گفتم عباس شهید شد و واقعاً هم جنازه را بیرون انداختند. ساعت بعدی که خواستند نفر دوم را بکشند SAS[21]، پلیس ویژه هوافضای انگلیس از بالا و پنجره­ها به داخل سفارت حمله کردند. شیشه ها را شکستند و ریختند داخل سفارت و گاز اشک­آور را هم رها کردند و یکمرتبه همه غافلگیر شدیم. نمی­دانستیم الان حمله می­کنند. بعد یکمرتبه دیدیم SAS­ها، همگی مسلح با طبقه­های ضدگلوله با آخرین تجهیزات نظامی ریختند و گروگانگیرها به طرف اتاق دویدند. دستمال سفید نداشتند و پیراهن ها و زیر پیراهن­هایشان را درآوردند و دست­هایشان را به نشانه تسلیم بالا بردند، اما متاسفانه پلیس انگلیس اینها را کشت و زنده به گور کرد. دو تا از آنها را در اتاق ما کشت و دو تا را در راهرو. آن را که در اتاق بود، رو به دیوار کرد و با اسلحه به مخچه­اش زد و از عقب کشت. فقط یکی­شان که اسمش علی فوزی و نگهبان اتاق بود، اسلحه­اش را پرت کرد و قاتی ما شد. دود و آتش همه جا را گرفته بود. بعد آمدند و همه ما را گرفتند. دنبال یک نفر دیگرشان می­گشتند که او را بکشند. دنیای وانفسایی بود. قبل از این که آخری را بکشند و او هم اسلحه­اش را پرت کند، تیرهایش را به سمت من شلیک کرد. ۱۵ تا گلوله داشت که یکی به صورتم خورد.

یعنی به قصد این­که شما را بکشد تیراندازی کرد.

بله، بینی من و بخشی از صورتم داغان شد که بعدا جراحی پلاستیک شد. طرف پنجره و زیر میز خوابیدم و چهار پنج تا گلوله به پای من و سه چهار تا هم به نفر بغل دستی­ام آقای دادگر خورد و معلول و چند وقت پیش هم شهید شد. این طرف هم شهید صمدزاده نشسته بود که چند گلوله هم به سینه او خورده بود. یعنی من وسط بودم و شهید شهید صمدزاده و شهید دادگر دو طرف من بودند و به طرف ما تیرازی کرد که البته خیلی دقیق نبود و بعد که گلوله­هایش تمام شد، اسلحه را پرت کرد. من که تقریبا نیمه جان بودم و خون داشت از بینی و پاهایم می­رفت و نمی­توانستم نفس بکشم. بعد از در پشتی ما را بیرون بردند و همه ما را پرت کردند. اگر داخل سفارت مانده بودیم، از دود و گاز اشک­آور مرده بودیم. من دماغم را به چمن می­مالیدم تا نفس بکشم. خون­مردگی پیدا کرد. همین آقای موریس که راننده ما بود و انگلیسی­ها رهایش کرده بودند، سر پلیس داد زد:

Please help him. He’s bleeding. He’s ambassador. He’s my boss

دارد می­میرد، خونریزی دارد، کمکش کنید، رئیس من است، تروریست نیست. ریش­های همه ما بلند شده بود و شبیه آن تروریست­ها شده بودیم. نمی­دانستند کدام است. تازه آنجا فهمیدند او تروریست است.

بعدا آن تروریست محکوم به حبس ابد و بعد از مدتی هم آزاد شد.

بله، ما را به بیمارستان انتقال دادند و در آنجا فهمیدم حال دادگر بد است و او را هم به اتاق عمل بردند. قبل از این که مرا به اتاق عمل ببرند آمار گرفتیم و فهمیدیم همه زمده هستند. پلیس انگلیس در اینجا مقصر است. شهید صمدزاده لاغراندام بود و دکترای اقتصاد داشت، آدم سلیم­النفس و فوق­العاده باسواد و دوست­داشتنی بود و کار مطبوعات انگلیسی ما را انجام می­داد. خیلی دوستش داشتم و دو هفته قبل او را همراه با شهید لواسانی از بخش دانشجویی آورده بودم که به من کمک کند. عذاب وجدان داشتم که این دو نفر را از یک قسمت دیگر آوردم به سفارت که شهید بشوند. حالا تیر به سینه­اش خورده و آنجا افتاده بود و رمق نداشت بلند شود و حرکت کند. وقتی مارا به پایین انتقال دادند، فضا بسیار پر از دود، تاریک و خطرناک بود. بعد گفتند دیگر کسی نیست و همین­ها هستید، در حالی که صمدزاده را در آنجا جا گذاشته بودند و باز پلیس انگلیس مستقیم یا غیرمستقیم باعث شهادت صمدزاده شد. باید می­رفتند و چک می­کردند که آدمی آنجا نمانده باشد.

از اتاق عمل که بیرون آمدم فهمیدم صمدزاده نیست و شهید شده ­است. درباره علی فوزی بعدا به وزارت خارجه و پلیس انگلیس و دادگاه نامه نوشتم که اولین اتهام ایشان اقدام به قتل بنده است و و با این اقدام باعث مجروحیت دو تن از دوستان من شده و صمدزاده هم شهید شده است، من باید به دادگاه ایشان بیایم. متاسفانه سست­کاری در وزارت امور خارجه وقت ما بود و سستی کردند و انگلیسی­ها هم اجازه ندادند من به دادگاه بروم و شرکت کنم. ما می­خواستیم ایشان به ایران برگردد و محاکمه­اش کنیم و اطلاعات بگیریم. ایشان را به حبس ابد و ممنوع­الملاقات کردند که با کسی صحبت نکند، چون ایشان هم اطلاعاتی داشت که باعث رسوایی انگلیس و عراق و شاید حتی سازمان جاسوسی امریکا هم می­شد. بعد حبس ابد را به ۳۰ سال تبدیل کردند و بعد هم آزادش­کرده­اند و حالا هم به او پناهندگی داده­اند و همان­جا مانده است.[۲۲]

بعد از این ماجرا دیگر او را ندیدید؟

دوست داشتم ببینم. بعضی از دوستان هم گفتند بروید او را پیدا و با او صحبت و حرف­هایش را در جایی ضبط کنید، ولی گفتند درست است که آزاد است، اما محافظت شده است و نمی­گذارند اطلاعات بدهد. حتی بعضی از ایرانی­ها در زندان سعی کرده بودند به او نزدیک شوند و از او اطلاعت بگیرند، اما انگلیسی­ها نگذاشتند.

چرا پرونده به این مهمی در طی این سال­ها در وزارت امر خارجه ایران به فراموشی سپرده شد و خود شما برای این ماجرا اقدامی نکردید؟

این واقعه به هر حال با شهادت دو تن از بهترین­های ما و جانباز شدن دو نفر از دوستانمان و آزردگی­های روانی جمع دیگری از این گروگان­ها ظاهرا خاتمه پیدا کرد، اما تعتقاد من این است که اگر دولت انگلیس طراح این ماجرا نبوده است، شاید سازمان­های جاسوسی انگلیس و امریکا و حزب بعث به­طور مشترک طراحی کرده باشند. دولت انگلیس به دلیل این­که تعهد کرده بود از ما محافظت کند، هنوز هم مسئول این واقعه است و این اتفاق نمی­تواند مشمول زمان شود. می­گویند اگر ده سال بگذرد، دیگر بایگانی می­شود، نخیر! این واقعه، واقعه­ای نیست که که مشمول مرور زمان شود. این حق یک مملکت است. ما که تنهایی چیزی نمی­خواهیم که به ما بگویند جانباز یا شهید. اصلا کسی از دولت جمهوری اسلامی یا از انگلستان تقاضای مادیات ندارد، ولی دولت انگلیس مدیون ملت ایران است که در شرایط حساس و سخت مظلوم واقع شدیم و انگلستان باید پاسخگوی همه این اتفاقات و جنایات باشد.

من کپی نامه هایی که به وزارت خارجه انگلیس و رئیس پلیس آنجا نوشتم و جوابی را که دادند، به وزرای خارجه جمهوری اسلامی ایران از بدو انقلاب تا حالا داده­ام. متاسفانه در یک زمانی رفتند مذاکره کردند که دولت ایران سفارت انگلیس را در اینجا و انگلیس هم در انجا مرمت کند و متاسفانه روی ساختمان و شیشه و پنجره توافق کردند. این توافق، یک توافق ننگین و خیانت به ملت است. نماینده وزارت امور خارجه ما حق نداشت سر خون دوستان ما برود و مذاکره کند. اسنادش موجود است و وزیر وقت باید پاسخگو باشد که چه کسانی بودند؟ مشخص است در عصر کدام یک از وزرای خارجه چه مذاکراتی شد و چه توافقاتی صورت گرفت؟ چطور ممکن است یک معاون وزیر خارجه از طرف او به آنجا برود و امضا کند که ما همدیگر را حلال کردیم و یادداشت توافق امضا کنیم که ما اینجا را درست می­کنیم و شما آنجا را درست کن. مگر ما جنگ ساختمان داشتیم؟ مگر دعوا سر پول بود؟ این کم خردی است که انجام شده است. ما امدیم و یک کمیته رسیدگی به شهدا، جان باختگان و جانبازان و آسیب دیدگان واقعه سفارت ایران در لندن را تشکیل دادیم. آقای عباس سلیمی نمین، دکتر احمد فرمد، دکتر مجد صادقی، خانم دکتر معتمدی آذر، خانم دکترصمدزاده، سرکار خانم لواسانی، خواهر شهید لواسانی و بنده هستیم، مقام معظم رهبری هم فرمودند پیگیری کنید. با رئیس قوه قضائیه وقت و وزیر خارجه وقت هم مذاکره کردیم که این قضیه باید پیگیری شود. من می گویم این پرونده باز است و در تمام دادگاه­های جهانی ثابت می­کنم که مسئولیت این کار با دولت انگلیس است و باید جوابگو باشد و هرگز مشمول مرور زمان نمی شود. بیست سال دیگر هم بگذرد، نسل­های آینده باید این قضیه را پیگیری کنند تا احقاق حقوق حقه ملت آزاده ایران انجام شود. سر این قضیه، سر خون شهدا، سر توهین به انقلاب، سر زور نمی­شود مصالحه کرد. موضوع سر چهار تا ساختمان از بین رفته و مرمت دیوار سفارت نبوده است که برویم مذاکره و حل کنیم. خیلی بی خردی کردند و باید جبران کنند. مدعی اصلی بنده و دوستان هستیم و این کمیته است و وزارت امور خارجه در اولین فرصت حتماً باید پیگیری کند. در قوه قضائیه یک هیئت مستقل را ایجاد کرده­اند و نیاز داریم در یک دادگاه عادله بین­المللی – اگر ان شا­ءالله پیدا شود- این مسئله مطرح شود.

منبع: کتاب شاهد عینی، انتشارات اشراق حکمت، ص۲۹.

پانوشت ها:

[۱]. دومین همایش «ایران و استعمار انگلیس» به کوشش موسسه مطالعات و پژهش­های سیاسی در روز ۳ اسفند ۱۳۸۹ در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد. دکتر غلامعلی افروز یکی از سخنرانان این همایش بود.            

 [۲]. جواد منصوری متولد ۱۳۲۴ در کاشان، پس از پیروزی انقلاب دو بار بازداشت شد و مجموعاً نزدیک به ۱۹ سال در زندان به سر برد. پس از پیروزی انقلاب، او به عنوان اولین فرمانده سپاه پاسداران برگزیده شد. معاونت فرهنگی سپاه پاسداران، معاونت کنسولی وزارت امورخارجه، معاونت آسیا و اقیانوسیه، وزارت امور خارجه، معاونت فرهنگی دانشگاه آزاد، سفارت ایران در پاکستان و چین در کارنامه منصوری به چشم می­خورد.

 [۳]. ITV یکی از شبکه­های تلویزیونی در بریتانیا است که در سال ۱۹۵۵ زیر نظر اداره مستقل تلویزیونی (ITA) برای رقابت با بی.بی.سی راه­ اندازی شد.

 [۴]. حسن لاهوتی اشکوری متولد ۱۳۰۶ در رشت، پیش از پیروزی انقلاب از روحانیون نزدیک به امام خمینی بود که خانواده ایشان را در دوران تبعید در حمایت خود داشت. او از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ زندانی شد. پس از پیروزی انقلاب، لاهوتی از موسسین سپاه و اولین نماینده اما در سپاه بود؛ اما اختلاف گسترده لاهوتی با جریان خط امام و نزدیکی او به سازمان مجاهدین خلق به واسطه حضور پسرش در این سازمان، سبب شد تا لاهوتی که امام جمعه رشت و نماینده رشت در مجلس شورای اسلامس نیز بود، تبدیل به یکی از مهمترین حامیان ابوالحسن بنی­صدر شود. لاهوتی سرانجام در روز ۶ آبان ۱۳۶۰ ساعاتی پس از آن­که توسط نیروهای دادستانی انقلاب تهران دستگیر شد، درگذشت. آزمایش­های پزشکی نشان می­داد که در معده او سم استریکنین وجود دارد اما سید احمد خمینی که از نزدیکترین دوستان لاهوتی بود، اعتقاد داشت او خودکشی کرده است. دو پسر لاهوتی داماد اکبر هاشمی رفسنجاتی هستند.

 [۵].  محسن رفیق دوست در این باره می­گوید: در همان روزهایی که من در مدرسه رفاه فعالیت می­کردم، مرحوم شهیدان بهشتی و مطهری مرا فراخواندند و گفتند که امام، فرمانی برای تشکیل سپاه زیر نظر دولت موقت صادر کرده است، شما هم کارها را در مدرسه رها کن و به آن سپاه بپیوند. مشخص شد که عده­ای از برادرانی که دست­اندر کار بودند، به خصوص بیشتر افرادی که جزو انجمن اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکا بودند، در محل پادگان لجستیکی ارتش که تا چند روز قبل فرماندار نظامی تهران بود، جمع شده بودند. من هم به آنجا رفتم، دیدم عده­ای ازآقایان مهندس صباغیان، تهرانچی، مرحوم علی فرزین، عابد جعفری، محسن سازگارا، سنجقی و ... آنجا جمع شده­اند. سلام کردم و نشستم. پرسیدم قرار است سپاه تشکیل شود؟ گفتند که بله. بر روی کاغذ نوشتم: «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد: ۱- محسن رفیق دوست» و آن یادداشت را مقابل دیگران گذاشتم. همان روز پس از طرح بحث­های مفصل، شورای فرماندهی موقت تعیین و آقای دانش منفرد هم به عنوان فرمانده انتخاب شدند. من هم به­عنوان مسئول تدارکات، موظف شدم مکانی برای سپاه تهیه کنم.

 [۶]. علی دانش منفرد در سال ۱۳۲۰ در شهر آشتیان متولد شد و پس از مهاجرت به تهران، با فعالیت­های سیاسی آشنا و با گروه سیاسی- مذهبی شیعیان مرتبط شد. در دوران دانشجویی به زندان افتاد و پس از اتمام تحصیلات، از طریق جلسات مسجد هدایت به عضویت نهضت آزادی درآمد. همچنین با تشکیل سازمان مجاهدین خلق به همکاری با آنان پرداخت و سپس از آنها جدا شد. وی پیش از انقلاب، مدتی مدیریت مدرسه رفاه را بر عهده داشت و عضو کمیته استقبال از امام خمینی نیز بود، از همین رو او یکی از موسسین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گردید. دانش منفرد سپس دو دوره استاندار فارس شد. او همچنین نمایده آشتیان در مجلس هفتم شورای اسلامی بود.

 [۷].  حیدر جم فرماندار گنبد در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب درباره درگیری­های گنبد می­گوید: پس از آغاز درگیری­ها در روزهای ابتدایی فروردین ۱۳۵۸ زد­و­خورد به خیابان­های اصلی کشیده شد و گروه­های متخاصم روی بام­ها و مغازه­ها سنگر گرفتند. مغازه­ها و ادارت تعطیل شد و مردم جرات بیرون آمدن  از خانه را نداشتند. در این زمان پاسگاه­های ژاندارمری نیز مورد حمله و دستبرد قرار گرفت. در واقع پاسگاه­هایی که در غرب شهرستان قرار داشت توسط نیروهای ضد انقلاب و چریک­های فدایی مورد حمله قرار گرفت و سلاح­های آن­را به غنیمت بردند. اما پاسگاه­های دادلی، مراوه­تپه، کرند، گلی­داغ توسط نیروهای مردمی و انقلابی تخلیه شد و سلاح­ها به مراوه­تپه آورده شد. چریک­ها در آن زمان می­گفتند که شیعه­ها می­خواهند سنی­ها را بکشند و به اختلاف فرقه­ای دامن می­زدند. پس از این درگیری­ها از سوی نخست وزیر وقت هیاٌتی اعزامی وارد گنبد شدند تا از طریق مذاکره با طرفین درگیر در گنبد تلاش خود را به پایان دادن زد­و­خوردهای شهر آغاز کنند. من نیز که از طرف مهندس غرضی ماموریت داشتم که از وضعیت گنبد گزارش تهیه کنم، این­کار را انجام دادم و گزارشی را به سپاه وزارت کشور و نخست وزیر دادم. بین سران ترکمن و اعضای اعزامی هیاٌت دولت جلسه­های متعددی برگزار شد و خواسته­های طرفین مطرح گردید که در نتیجه فرمان آتش­بس و ترک مخاصمه در ۱۴ فروردین بسته شد و ارتش امنیت گنبد را در دست گرفت. متن توافقنامه نرک مخاصمه که بین نیروهای درگیر در گنبد با حضور ترکمن­ها انجام شد شامل انتقال سریع مجروحین به بیمارستان­ها و عقب­نشینی کامل طرفین از سنگرها و مواضع دفاعی خود و پاکسازی شهر و هم­چنین حفظ نظم شهر بر عهده ارتش بود. با اعلام خبر توافقنامه ترک مخاصمه از رادیو مردم به خیابان ریخته و شادی کردند. و در واقع این چریک­های فدایی خلق و حزب توده و کمونیست­ها بودند که دست به طوطئه زدند و قصد به­راه انداختن جنگ داخلی را به منظور ضربه زدن به انقلاب داشتند که موفق نشدند.

 [۸]. شهید محمد رجایی از ۸ مهر ۱۳۵۸ تا ۱۵ شهریور ۱۳۵۹، وزیر آموزش و پرورش بود.

 [۹]. ابراهیم یزدی از ۲۷ فروردین ۱۳۵۸ تا ۱۴ آبان همین سال وزیر امور خارجه بود.

 [۱۰]. دکتر احمد فرمد، پیش از پیروزی انقلاب از مبارزان اسلامی در انجمن اسلامی دانشجویان در لندن بود که پس از پیروزی انقلاب به عضویت شورای فرماندهی سپاه درآمد. او که مدرک دکترای فیزیک داشت بود، از سال  ۶۱-۶۳ رئیس دانشگاه شهید بهشتی بود. فرمد سابقه حضور در سازمان انرژی اتمی و مرکز بررسی­های استراتژیک ریاست جمهوری را نیز دارد.

 [۱۱]. کشتی خارک یک کشتی پشتیبانی و سوخت رسان ۳۳ هزار تنی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است  که در سال ۱۹۷۷ در بریتانیا ساخته شده است.

 [۱۲]. دکتر مجتبی شمسی پور در سال ۱۳۲۸ در کرمانشاه متولد گردید تحصیلات خود را تا پایان دیپلم در کرمانشاه به پایان برد وی از دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۵۲ موفق به دریافت لیسانس شیمی شد. وی گرایش شیمی تجزیه را انتخاب کرد و در سال ۱۳۵۴ موفق به گرفتن فوق لیسانس در دانشگاه صنعتی شریف شد. او برای دریافت دکترای شیمی تجزیه به آمریکا عزیمت کرد و در سال ۱۳۵۸ موفق به دریافت دکترا از دانشگاه ایالتی میشیگان شدند. در سال ۱۳۷۱ به رتبه استادی در ایران نایل گردید. برنده جایزه کتاب سال ۱۳۶۸ ایران، برنده جایزه جشنواره خوارزمی در سال ۱۳۷۰ در علوم محض، شیمیست برگزیده انجمن شیمی ایران در سال ۱۳۷۴، برنده جایزه کامستک (سازمان کشورهای اسلامی) در سال ۱۳۶۷، محقق برگزیده و خاص وزارت علوم در سال ۱۳۷۹، برنده جایزه شیمی همایش چهره های ماندگار در سال ۱۳۸۱ و دریافت نشان لیاقت در پژوهش از رییس جمهور در سال ۱۳۸۱بخشی از موفقیتهای دکتر شمسی پور است. 

 [۱۳]. برهان­الدین ربانی متولد ۱۳۱۹ که رهبری حزب جمعیت اسلامی افغانستان را بر عهده داشت. او از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۱ ریاست جمهوری افغانستان را بر عهده داشت و در دوران حضور شوروی در افغانستان و حاکمیت طالبان از مهمترین رهبران مخالف بود. او سرانجام در سال ۱۳۹۰ چند روز پس از بازگشت از همایشی در تهران، در کابل توسط یک فرد انتحاری کشته شد.

[۱۴]. شاپور بختیار، آخرین نخست وزیر رژیم محمدرضا پهلوی، در سال ۱۲۹۳ به­دنیا آمد. تحصیلات متوسطه بختیار در مدرسه فرانسوی بیروت سپری شد و در سال ۱۳۱۶ برای ادامه تحصیل راهی پاریس گردید. اودر سال ۱۳۱۸ با یک دختر فرانسوی ازدواج کرد. بختیار پس از دریافت دکترای حقوق از دانشگاه سوربن، در ۱۳۲۴ بدون همسر و سه فرزندش به تهران بازگشت. بختیار در دولت مصدق معاون وزیر کار بود اما نزدیکان مصدق او را به مواجبگیری از انگلستان متهم می­کردند. پس از کودتای ۲۸ مرداد، او چند بار دستگیر شد. بختیار در سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ به فعالیت در شرکت­های بنیاد پهلوی پرداخت و ثروت انبوهی برای خود اندوخت. در سال ۱۳۵۷ در حالی که روند رو به­رشد مخالفت مردم مسلمان با حکومت رژیم پهلوی هر روز شدت می­یافت بختیار به­عنوان آخرین تیر ترکش شاه، بختیار مقام نخست­وزیری را عهده­دار گردید؛ اما او توانست این سمت را تنها ۳۷ روز حفظ کند. وی در این دوران کوتاه به طراحی طوطئه­هایی نیز مبادرت ورزید که طرح انفجار هواپیمای حامل حضرت امام خمینی در مسیر بازگشت به تهران و کودتای خونین در روز ۲۲ بهمن از آن جمله بود. با سقوط رژیم پهلوی، شاپور بخنیار، پس از یک دوره اختفا در تهران به خارج گریخت و عازم فرانسه شد. بختیار در فرانسه مورد حمایت کامل سرویس­های اطلاعاتی غرب قرار گرفت و با تغذیه کلان مالی محافل صهیونیستی، نخستین فعالیت­های توطئه­گرایانه را علیه نظام نوپای جمهوری اسلامی آغاز کرد. از مهم­ترین این طوطئه­ها کودتای نافرجام نوژه در تیرماه ۱۳۵۹ و طرح تجزینه خوزستان بود که هر دو با شکست مواجه گردید. بختیار سرانجام در مرداد سال ۱۳۷۰ در منزلش در پاریس توسط اشخاص ناشناسی کشته شد.

[۱۵]. اسامی کارمندان رسمی و محلی سفارت به هنگام حادثه و گروگانگیری سفارت کشورمان در لندن به این ترتیب بود: الف- کارمندان رسمی: ۱- آقای دکتر غلامعلی افروز، کاردار سفارت ۲- علی عزتی، بخش فرهنگی- مطبوعاتی ۳- خانم فریدا مظفریان، دبیر سوم سفارت ۴- تقی کجوری، مسئول مالی- اداری ۵- محمد محب، مسئول مالی- اداری ۶- عیسی تقی زاده اردبیلی، دبیر دوم وقت نمایندگی ۷- ابوطالب شاهرودی مقدم، مسئول رمز و مخابرات ب- کارمندان محلی: ۸- خانم هاشمیان، عضو محلی نمایندگی (بخش مطبوعاتی) ۹- خانم زمردیان، کارمند محلی (بخش مطبوعاتی) ۱۰- رویا کاغذچی، (منشی کاردار) ۱۱- احمد دادگر، (بخش پزشکی) ۱۲- خانم صناعی، (منشی بخش اداری،مالی) ۱۳- شهید لواسانی، (بخش فرهنگی، مطبوعاتی) ۱۴- شهید صمدزاده، (بخش فرهنگی، مطبوعاتی) ۱۵- خانم برومند، (ماشین نویس، مرکز تلفن نمایندگی) ۱۶- آقای فلاحی، (اطلاعات، انتظامات در ورودی نمایندگی) ۱۷-رونالد موریس، (راننده رئیس نمایندگی و متصدی امور پستی و تدارکات، ایشان تبعه انگلیس بود) ج- اسامی دیگر گروگان­های ایرانی و غیر ایرانی سفارت که در آن زمان در سفارت حضور داشتند: ۱۸-مصطفی کرکوتی، خبرنگار نسریه لبنانی السفیر در لندن (سوری الاصل، نامبرده فردی مشکوک و تروریست­ها در مواقعی با وی مشورت می­نمودند. شب بعد از حمله وی را فراری دادند) ۱۹- علی گل، افغانی، متقاضی اخذ روادید ایران ۲۰- دو تن از خبرنگاران و صدابرداران بی­بی­سی ۲۱- پلیس انگلیسی محافظ در ورودی نمایندگی (وی تا پایان جریان مسلح بود. آن روز نوبت ایشان نبوده و فرد دیگری می­بایست کشیک می­شده است. وی می­بایست بیرون در می­ایستاد.) ۲۲- آقای حیدر خباز، خبرنگار موقت روزنامه کیهان در لندن ۲۳- آقای طباطبایی، کارمند بانک مرکزی ایرانی (اعزامی به میدلند بانک انگلیس جهت طی دوره، وی آن روز برای دریافت پرچم به سفارت مراجعه کرده بود) ۲۴- آقای مه­نورد، راننده اتوبوس (برای معالجه بیماری خود به لندن آمده بود و قصد داشت آدرس مطب یک پزشک را بگیرد.) ۲۵- آقای فاروقی، مسئول یک نشریه چاپ انگلیس (پاکستانی طبغه انگلیس، احتمالا برای روادید و صحبت با دکتر عزتی به سفارت آمده بود).

 [۱۶]. سلیم علی محمد (معروف به عون) رهبر گروه و اهل خوزستان بود، او در دانشگاه تهران درس خوانده بود و همانجا به یک فعال سیاسی بدل شده بود؛ و به واسطه فعالیت برای سازمان سیاسی خلق عرب توسط ساواک دستگیر و زندانی شده بود؛ همانجا زخمی برداشت که ادعا می­کرد که توسط شکنجه­گران ساواک ایجاد شده است. شکیر عبدالله رحیل (معروف به فیصل) نفر دوم پس از عون بود که او نیز توسط ساواک دستگیر و زندانی شده بود؛ شکیر سلطان سعید (معروف به حسن)، تمیر محمد حسین (معروف به عباس)، فوزی بداوی نژاد (معروف به علی)، مکی هانون علی (معروف به مکی) که کوچک­ترین عضو گروه بود.

 [۱۷]. تیتر یک روزنامه کیهان در روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۵۹ به این گونه بود: دیپلماتهای ایرانی: آماده شهادتیم- تن به خواست­های نامشروع تروریسها نمی­دهیم.

 [۱۸]. صادق قطب­زاده وزیر خارجه وقت ایران  در روز ۱۴ گروگانگیری گفته بود که اگر انگلیس نتواند این ماجرا را حل و فصل کند خودمان ابتکار عمل را در دست خواهیم گرفت. صدها ایرانی در لندن آماده­اند که وارد سفارت شده و به زور آنجا را تصرف  کنند اما اسکاتلندیار مطمئن است که خودش می­تواند بدون خونریزی این کار را فیصله دهد.

 [۱۹]. ناصر میناچی از موسسان حسینیه ارشاد که در دولت موقت، وزیر تبلیغات و جهانگردی (فرهنگ و ارشاد اسلامی) بود.

 [۲۰]. سید احمد مدنی وزیر دفاع و فرمانده نیروی دریایی در دولت موقت که در ماجرای سرکوبی غائله خلق عرب در اردیبهشت و خرداد ۱۳۵۸ استاندار خوزستان بود و قاطعیت زیادی به خرج داد.

 [۲۱]. Special Air Service ، نیروهای ویژه نیروی هوایی انگلستان

 [۲۲]. فوزی بداوی نژاد آخرین بازمانده تروریست­ها در دادگاه به قاضی گفت که در بغداد او را فریب داده­اند و اکنون از آنچه کرده پشیمان است. او گفت که هدایت عملیات در بغداد و سازماندهی گروه در لندن را یک افسر عراقی ارتش بعث به نام سامی محمد علی (با نام مستعار روباه) بر عهده داشته است. این گروگانگیر، پس از دستگیری و محاکمه در دادگاه عالی لندن به مجازات حبس ابد محکوم شد و در زندانی شدیدا تحت کنترل، در منطقه سافولک به سر می­برد. او در نوامبر سال ۲۰۰۸ میلادی آزاد شد اما به ایران فرستاده نشد. به جای آن، با حمایت دولت انگلیس مخفیانه زندگی می­کند.

تاریخ انقلاب
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: