
به گزارش سرویس فرهنگی پایگاه خبری 598- محمدحسین بابایی/ «کوچ» ادامه مسیر «سیزده سالگی» است؛ «سیزده سالگی» ماجرایی از نوجوانی قاسم سلیمانی بود، «کوچ» اما داستان بلوغ است. قصهای است از کودکی بازیگوش در روستای قناتملک تا جوانی رعنا در آغاز جنگ تحمیلی اول.
برای روایت این داستان، «کوچ» خردهقصههایی را برمیگزیند؛ قصههایی کوچک که شبیه به تکههای پازل، تصویرِ حاجقاسم را کامل میکنند. کودکی حاجقاسم با مجموعهای از همین خردهقصهها و کاراکترهای مختلف تعریف میشود؛ محیطِ گرم و خاکیِ «قنات ملک»، معلّم مهربان دوران دبستان که اولین مدرسه روستا را میسازد، مادربزرگ خندهرو که خاطرات روزهای بیناییاش را تعریف میکند، شوخیها و دورهمیهای بیریایِ اهالی روستا، سیل و آوارگی و بیماری و سایهٔ شوم مرگ، و زندگی آمیخته با شبهای روضهخوانی و منقبتخوانی؛ ما با این تکههای پازل، کودکی قاسم سلیمانی را تخیل میکنیم.
این خردهقصهها اما باید در نقطهای به وحدت برسند. پایانبندیِ فیلم، باید نیروی همه این خردهقصهها را یکجا جمع کند تا یک تصویر، تصویر قاسم سلیمانی، در ذهن ما نقش ببندد. تعدّد خردهقصهها و کاراکترها اما «کوچ» را شتابزده کرده است. فیلم قصد کرده تا چیزهای زیادی از زندگی حاجقاسم تعریف کند و ناگزیر، از عمقبخشی به داستانها میگذرد و آنها عجولانه تعریف میکند؛ اتفاقات یک سوم پایانی فیلم، آشنایی حاجقاسم با امام خمینی، شناخت انقلاب و شروع فعالیتهای مبارزاتی، برهههای حسّاس و مهمی در زندگی کاراکتر هستند که فیلم روی آنها تامل نمیکند.
حالا میشود گفت محمد اسفندیاری صاحب طرحی برای فیلمهای زندگینامهای است؛ او بهجای ایستادن روی اتفاقات بزرگ زندگی یک قهرمان، به لحظات و حوادث کوچکی توجه میکند که شخصیت او را شکل دادهاند. «کوچ» آزمودن این طرح در قامت یک فیلم سینمایی است. فیلم در ساخت تصویری از کودکی حاجقاسم موفق است، اما تصویرش از نوجوانی حاجقاسم به شفافیت دوران کودکی نیست. مهمتر از همه اینها اما پیشنهاد نویی است که «کوچ» برای ژانر بیوگرافی ما دارد.