کد خبر: ۱۸۸۵۷۳
زمان انتشار: ۱۳:۵۱     ۲۱ آذر ۱۳۹۲
سالروز شهادت عمار یاسر در جنگ صفین؛
به وسیله نزول آیه 106 سوره نحل قانون «تقیه» تشریع و اعتذار عمار قبول شد و این قاعده کلی بیان شد که اگر کسی را مجبور به اظهار کفر کردند در حالی که ...

به گزارش 598 به نقل از «خبرگزاری دانشجو»، عمار یاسر از کسانی است که در مکه به پیامبر حقیقتا ایمان آورد. در شرایطی عمار به شرف اسلام مشرف شد که همه قریش بر علیه پیامبر بودند و با تمام قدرت خویش با پیامبر مبارزه می‌کردند. قریش و بزرگان مشرکان مکه برای اینکه بتوانند جلوی پیشرفت اسلام را بگیرند به کسانی که به تازگی مسلمان شده بودند فشار می‌آوردند و این آزار و سخت گیری‌ها بیشتر متوجه کسانی بود که در مکه عبد بودند مانند بلال حبشی و یا اشخاص مسلمانی که از حمایت قبیله ای نیرومند برخوردار نبودند. شاید هدف اصلی مشرکان ایجاد رعب وحشت بود برای اینکه کسی جرأت نکند به سمت اسلام و پیامبر اسلام بیاید.


عمار فرزند دو شهید


از جمله اولین اشخاصی که در سال‌های اولیه بعثت به پیامبر ایمان آورند جناب عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه بود. این سه تن به همراه مسلمانان دیگر، توسط مشرکین قریش دستگیر شدند. جرمشان چیزی نبود جز قبول کردن اسلام. قریش با وحشیانه‌ترین طریق ممکن این افراد را شکنجه کرد و از ایشان خواست تا دست از اسلام بردارند و پیامبر را سب کنند، اما سمیه و یاسر قهرمانانه فریاد توحید سر دادند و در مقابل شکنجه مشرکین قریش سر فرود نیاوردند.


مشرکین کور دل که از تحمل و صبر ایشان به ستوه آمده بودند یاسر و سمیه را به طرز هولناکی به شهادت رساندند و عمار این افتخار را پیدا کرد که خانواده‌اش اولین شهدا را به اسلام تقدیم نماید و در ازای این صبر پیامبر اکرم به او وعده داد که آل عمار اهل دوزخ نخواهند بود و این افتخاری بزرگ برای عمار بود، اما خود عمار که نیز همراه پدر و مادرش در اسارت به سر می‌برد و والدین او را در جلوی چشمانش به شهادت رساندند هر گز دست از پیامبر بر نداشت و قلب او مالامال از یقین و اعتقاد به خداوند متعال و ایمان به پیامبرش بود ولی برای اینکه از دست شکنجه‌های سخت مشرکین نجات پیدا کرد در ظاهر برای فریب کفار دست از اسلام برداشت و علی الظاهر کلمه ای کفر آمیز بر زبان راند. کفار به توهم اینکه او به مذهب مشرکین بازگشته است او را رها ساختند.


عمار؛ شأن نزول تقیه


او با چشم گریان به محضر پیامبر شرفیاب شد و از اینکه این کلمات را بر زبان رانده است اعتذار جست. خداوند در مکه به مناسبت این اتفاق آیه ای نازل نمود: «مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»(106نحل)؛ هر کس پس از ایمان آوردن خود، به خدا کفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت‏] مگر آن کس که مجبور شده و [لى‏] قلبش به ایمان اطمینان دارد. لیکن هر که سینه‏اش به کفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برایشان عذابى بزرگ خواهد بود،


به این وسیله خداوند اعتذار عمار را قبول نمود و قاعده ای کلی بیان فرمود که اگر کسی را مجبور به اظهار کفر کردند در حالی که قلبش به ایمان مطمئن است. این اظهار کفر او باعث عذاب و خشم خداوند نمی‌شود. در این ایه شریفه قانون «تقیه» تشریع شد. تقیه؛ یعنی همان کاری که عمار کرد و در مذهب شیعه امری جایز و در برخی موارد واجب است.


مخالفین شیعه، شیعیان را به علت تقیه در برابر دشمنان رمی به نفاق می‌کنند؛ اما از این ایه شریفه و حکم خداوند درباره این موضوع تغافل می‌کنند. و رسول خدا پس از نزول این آیه به جناب عمار فرمود: «اگر دوباره بازگشتند و تو را مجبور به اظهار کفر کردند تو نیز همان عمل را تکرار کن».


قلب عمار مطمئن به ایمان بود


این آیه شریفه علاوه بر اینکه مشروعیت تقیه را بیان می‌کند فضیلتی عظیم برای عمار است. که چنین فضیلتی را خداوند برای هیچ کدام از غاصبان خلافت بیان نفرموده است. خداوند قلب عمار را مطمئن به ایمان معرفی می‌نماید. یعنی عمار در حالی کلمه کفر امیز را بر زبان راند که قلب او بر ایمان مطمئن بود. خداوند این گونه عمار را مدح می‌نماید که قلب او به ایمان مطمئن است و در آن شرایط سخت مکه قلبش نمی‌لغزد و محکم و استوار بر اعتقاد حق خویش باقی می‌ماند.


پر واضح است که بسیاری از کسانی که به پیامبر ایمان آورده بودند ایمان در قلب ایشان رسوخ نکرده بود و اطمینانی به پیامبر و صدق دعوت پیامبر نداشتند؛ چنانکه عمربن خطاب در صلح حدیبیه آشکارا بیان می‌دارد «هیچ روزی مانند امروز در مورد نبوت پیامبر شک نکرده بودم»! عجیب تر که این چنین شخص شکاک در مورد نبوت رسول اکرم بعدها خود را خلیفه مسلمین می‌خواند! بی شک فرار برخی در جنگ‌ها بالاخص در جنگ احد نشان از این داشت که قلب ایشان به ایمان مطمئنن نبود.


عمار سراسر ایمان است


عمار یاسر در اینجا شأن نزول آیه‌ای از آیات کلام الله قرار گرفت که خداوند در این آیه او را مدح نمود. عمار همواره ملازم پیامبر بود و در قبول دستورات پیامبر ابدا سر باز نزد حتی در وقتی که عده ای بسیاری در قبول خلافت امیر المومنین علی علیه السلام تعلل کردند و در این باره کارشکنی نمودند، گاهی قصد ترور پیامبر را نمودند، گاهی پیامبر را از نوشتن منع نمودند و در جایی دیگر از لشکر اسامه تخلف نمودند و در غدیر قسم یاد کردند که این عهد را زیر پا خواهند گذاشت اما در همه این صحنه‌ها و جنگ‌ها و در زمانی که پیامبر برای علی علیه السلام بیعت می‌گرفت قلب عمار مطمئن به ایمان بود. شک و کفر در قلب او جای نداشت.


همو بود که پیامبر در شأان او فرمود: «عمار تا نرمه استخوانهایش از ایمان انباشته و سرشار است». کنایه از اینکه ایمان همه وجود عمار را فرا گرفته است. همچنین پیامبر صلّى اللّه علیه فرمود: «همانا به راستى بهشت شیفته سه کس است: على و عمّار و سلمان .»

 
آری! عمار به حدی غرق در ایمان به پیامبر گشته است که بهشت مشتاق اوست. همه خلائق بزرگ‌ترین ارزوی ایشان احساس کردن بوی بهشت است و عمار محبوب و معشوق بهشت است؛ چرا که محبوب عمار مولایش علی بن ابیطالب است. دوستی عمار نسبت به رسول خدا است که آورده‌اند مردم براى بناى مسجد، سنگ‌ها را یک به یک مى‏آورند (و عمّار دو به دو) آنگاه پیامبر فرمود: «آنان (کافران) را چه به عمّار، وى آنها را به بهشت مى‏خواند و آنان او را به دوزخ. آنان گروهى گردنکش تبهکارند».


رسالت بزرگ عمار


سخن از عمار بسیار است. او که به راستی یاور پیامبر و علی علیها السلام در روزهای سخت بود. در حالی که امیر المومنین خار در چشم و استخوان در گلو غارت میراث خدایی خویش را می‌دید عمار غم خوار علی علیه السلام بود.

 
عمار رسالتی بزگ بر دوش داشت. پیامبر بنی امیه را به شکل میمون‌هایی بر منبرش دیده بود. از این جهت از غصب منبرش اطلاع داشت و از رنج‌های علی علیه السلام در مقابله با غاصبین. پیامبر می‌دانست که مشرکین قریش روزی داعیه دار اسلام خواهند شد و از بالای منبر پیامبر مردم را به بت پرستی جاهلانه فرا می‌خوانند. توحید را لباس شرک خواهند کرد و حتی قاریان قرآن نیز نخواهند توانست حق را از باطل تشخیص دهند؛ چرا که شیطان در صفین نهایت تلاش خود را برای اینکه مردم را از علی علیه السلام دور کند خواهد کرد هرچند به قیمت بالا بردن قرآن سر نیزه.


عمار ذخیره علی علیه السلام


پیامبر گویی عمار را ذخیره قرار داده است تا در صفین یار علی علیه السلام باشد. ماموریت عمار این است که بی آبرویی معاویه را در صفین فریاد زند تا بت پرستی از تبار طلقا و از حزب شیطان نتواند کفر خویش را در پشت نماز خواندن و اشک تمساح برای خلیفه مقتول ریختن پنهان سازد.


عمار باید درسقیفه باشد که متذکر شود که علی کیست؟ یاد مردم بیاورد که اگر قرآنی هست مدیون شمشیر علی است و این شجاعت علی بود که روزی در احد پرچم داران لشکر پدر معاویه را بر زمین زد تا ابوسفیان و معاویه نتوانند کار قرآن را یکسره سازند و اگر امروز نمازی هست این علی بود که در بدر ابطال قریش را به خاک مذلت نشاند و اگر امروز شام در دست مسلمانان است این علی بود که در خیبر را از جا برکند و اگر اسلامی هست، این علی بود که بت‌ها را از کعبه بیرون انداخت و بت شکن امت اسلام علی است و امروز در صفین نمرود پشت نماز و قرائت قرآن و قرآن برفراز نیزه مخفی شده است.

این سئوال بسیار جدی در صفین مطرح بود، که ما اهل توحید هستیم و با اهل توحید می‌جنگیم. ما نماز می‌گذاریم و با اهل نماز می‌جنگیم و صدای اذان از لشکر علی علیه السلام بلند می‌شود و در لشکر معاویه نیز همینطور! و در هر دو اذان به یکتایی خداوند و رسالت محمد شهادت داده می‌شود! پس آیا این جنگ برادر کشی نیست؟


بصیرت عمار به این سئوال پاسخ می‌داد که من، عمار بن یاسر، صحابی پیامبر، همان که در بدر و احد و احزاب حاضر بوده امروز نیز خود را در جنگ بدر و احد و احزاب می‌بینم و من اکنون اگر چه در صفین هستم، اما در رکاب رسول خدا می‌باشم. عمار بدون هیچ تردیدی می‌گوید ریختن خون شامیان از ریختن خون گنجشک کوچکی حلال تر است.


روشنگری عمار


 در کتاب پیکار صفین ترجمه وقعة صفین، صفحه 440 یکی از روشنگری‌های عمار آمده است: نصر، از یحیى بن یعلى، از صباح مزنى، از حارث بن حصیره، از زید بن ابى رجاء، از اسماء بن حکم فزارى که گفت: در صفّین ما به زیر پرچم عمّار بن‏ یاسر در اردوى على بن ابى طالب بودیم، نیمروز بود و ما جاجیمى سرخ را سایبان کرده بودیم. در آن میان مردى از برابر صفوف گذشت تا به ما رسید و گفت: کدامیک از شما عمّار بن‏ یاسر است؟


عمّار بن‏ یاسر گفت: عمّار منم. گفت: اى ابو یقظان، گفت: آرى. گفت: مرا با تو حاجتى است، آشکارا گویم یا در نهان؟ گفت: هر گونه خود خواهى بگو. گفت: آشکارا گویم. گفت: آغاز کن. گفت: من با بینش (و اعتقاد استوار) از خانه و خاندان خود در راه حقّى که در آن گام سپاریم بیرون آمدم و در گمراهى آن گروه (دشمن) و اینکه آنان بى‏گمان بر باطل‌اند شکّى نداشتم، و تا شب دوشین که امروزمان در پى آمد، همچنان بر آن بینش و اعتقاد بودم، چون مؤذّن ما بانگ نماز برداشت و گواهى در داد که خدایى جز خداوند نیست و محمد فرستاده خداست، دیدم مؤذّن آنان نیز چنان ندایى در داد، آنگاه اقامه نماز شد و نمازى یکسان گزاردیم و دیدم دعایى یکسان مى‏کنیم و یک کتاب را تلاوت مى‏کنیم و پیامبرمان یکى است، از دیشب شکّى به دلم راه یافت و تمام شب را بدان گونه که جز خدا کس نداند (نا آرام) به صبح رساندم، و صبحگاه نزد امیر مؤمنان رفتم و ماجراى دل خود را به وى باز گفتم. او به من فرمود: آیا عمّار بن یاسر را دیده‏اى؟ گفتم: نه. گفت: نزد او برو و بنگر هر چه به تو گوید چنان کن. از این رو اینک نزد تو آمدم.


پرچم پیامبر دست عمروعاص


عمّار به وى گفت: آیا صاحب آن پرچم سیاه (مراد همان پارچه سیاهى است که پیامبر اکرم (ص) به شرطى خاص به عنوان پرچم به عمرو بن عاص داده بود) را که برابر من است مى‏شناسى؟ آن پرچم (اکنون) از آن عمرو بن عاص است (ولى پیش‌تر) من سه بار همراه پیامبر خدا صلى اللّه علیه و سلم زیر همان پرچم جنگیده‏ام و این چهارمین جنگ من است که (انگیزه جنگ افروزانش) از آن‌ها بهتر و نکوتر نیست، بلکه این جنگى است که انگیزه شرّ و فجورش بیش از آن جنگ‌هاست.


آیا تو در غزوات بدر و احد و حنین خود شاهد بوده‏اى یا پدرت حضور داشته که از آن‌ها خبرت داده باشد؟ گفت: نه. گفت: مواضع ما اینک همان مواضعى است که به روزهاى بدر و احد و حنین در زیر پرچم‌های پیامبر خدا صلى اللّه علیه و سلم داشتیم، و آنان در مواضع احزاب مشرک (آن روزها) قرار دارند، آیا آن لشکر و یکایک افرادش را مى‏بینى؟ به خدا سوگند چنان مى‏خواستم که تمام کسانى که همراه معاویه آهنگ پیکار با ما کرده و از آیینى که ما بر آنیم جدا شده‏اند پیکرى واحد مى‏بودند و من آن پیکر را به شمشیر مى‏زدم و تکه تکه مى‏کردم.


به خدا سوگند که خون تمام آنان از ریختن خون گنجشکى حلال‌تر است. آیا تو خون گنجشک را حرام مى‏دانى؟ گفت: نه، بلکه حلال مى‏دانم. گفت: خون آنان نیز همچنان حلال است، آیا من به دیده تو اینک روشنگرى کردم؟ گفت: نیک بر دلم روشن کردى. گفت: پس هر کدام را خواهى اختیار کن.


چرا با ما می‌جنگند؟


راوى نقل می‌کند: آن مرد روانه شد، سپس عمّار بن یاسر وى را باز خواند و گفت: راست‏ خواهى آنان از آن رو بر ما شمشیر مى‏زنند که باطل گرایان را به شک اندازند تا با خود گویند: اگر آنان بر حق نبودند بر ما دست نمى‏یافتند. به خدا که آنان به قدر خاشاکى که چشم مگسى را بیالاید بر حق نیستند، به خدا سوگند اگر ما را به شمشیر بزنند و به نخلستان‌های (دور دست) برانند (باز هم) من یقین دارم که ما بر حقّیم و ایشان بر باطل‌اند، و به خدا سوگند که هرگز صلحى شایسته برقرار نخواهد شد، مگر آنکه یکى از دو طرف اعتراف کند که خود کافر و بر خطا بوده و گواهى دهد که افراد طرف دیگر بر حق بوده‏اند و مردگان و کشتگانشان در بهشتند و دیرى از روزهاى دنیا نگذرد که (اهل حق) بینند مردگان و کشتگانشان در بهشت جاى دارند و دشمنانشان، از مرده و کشته، همگى در دوزخ‌اند و زندگانشان نیز بر باطل بوده‏اند.


عمار ملاک حق است تا امروز


آری! خون عمار و جسد بی جان او نیز علی علیه السلام را یاری می‌کند. چرا که عمار در صفین ملاک حق قرار گرفته است؛ چرا که پیامبر در باره او فرموده است:«عمار مع الحق و الحق مع عمار حیث کان‏»؛ عمار با حق است و حق با عمار است و هم چنین در باره او فرمود:«تقتله الفئة الباغیة یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار»؛ عمار را گروهی ظالم خواهند کشت در حالی که او ایشان را به بهشت می‌خواند و ایشان او را به جهنم می‌خواندند.


هنگامی که او به شهادت رسید. شهادت او باعث شد عده ای بسیار حق را بیابند و باطل معاویه رنگ ببازد. امروز هم عمار ملاک جق است برای کسانی که فریفته حزب اموی معاویه بودند. بی شک معاویه و بالادستان معاویه همان جریانی هستند که عمار را به قتل رساندند که پیامبر در باره ایشان فرمود گروهی طاغی که به آتش دعوت می‌کنند.


عمار سرمست از شهادت در رکاب علی علیه السلام


عمار سر مست و خوشحال از این بود که صفین آخرین ساعات عمر اوست و چرا خوشحال نباشد که در راه یاری مولای خویش و امام خویش می‌خواهد جان خود را فدا کند و در مقابل امام زمانش به خاک و خون بغلطد، افتخار و سعادتی که از آن بالاتر را کسی برای یک شیعه محب علی علیه السلام سراغ ندارد.


زمانی که آتش جنگ شعله ور بود و جنگ شدت گرفت و کشتگان زیاد شدند عمار صف خویش را ترک کرد وبه خدمت امیر المومنین آمد و گفت:«یا أمیر المؤمنین! هو هو؟»؛ ای امیر مومنان این همان است؟ امیر المومنین به او فرمود به صف خویش باز گرد برای بار دوم و سوم بازگشت و این سئوال را تکرار کرد بارسوم امیر المومنین فرمود: بله (همان روز شهادت تو است) به صف خویش بازگرد، پس او به صف خویش بازگشت در حالی که می‌گفت امروز ملاقات می‌کنم دوستانم را و امروز ملاقات می‌کنم محمد صلی الله علیه و آله و حزبش را.

نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
انتشاریافته:
در انتظار بررسی: ۰
* نظر:
جدیدترین اخبار پربازدید ها