کد خبر: ۴۹۴۵۸۸
زمان انتشار: ۱۰:۱۸     ۲۹ مهر ۱۴۰۰
عطر معطر «امید» در کوی خرابات شام؛
اگرچه سایه جنگ دست کم از بسیاری از مناطق تحت کنترل دولت مرکزی رخت بربسته است؛ با این حال آثار شوم آن، چیزی نیست که به این زودی‌ها گریبان اهالی شام را رها کند.

به گزارش سرویس بین الملل  پایگاه 598، اگرچه سایه جنگ دست کم از بسیاری از مناطق تحت کنترل دولت مرکزی رخت بربسته است؛ با این حال آثار شوم آن، چیزی نیست که به این زودی‌ها گریبان اهالی شام را رها کند. در برخی مناطق استان ریف دمشق که در روزگاری نه چندان دور، شاهد درگیری گروه‌های مسلح با دولت مرکزی بود؛ حجم خرابی‌ها به اندازه‌ای است که در مفهوم دیگر نمی‌شود آن منطقه را «شهر» نامید!

با این حال مشاهدات میدانی خبرنگار پایگاه 598، از این مناطق نشان می‌دهد که برخی از شهروندان پس از سالها به شهرهای خود بازگشته‌اند و با تمیز کردن و ترمیم یک اتاق در ساختمانی مخروبه، به زندگی خود ادامه می‌دهند.

در ابتدا حضور در مناطق جنگ زده اگرچه به دلایل امنیتی و عدم پاکسازی منطقه، غیرممکن به نظر می‌رسید؛ با این حال خبرنگار پایگاه 598، پس از رایزنی‌ با افراد مختلف توانست همراه با نیروهای ارتش سوریه، به صورت محدود در بخش‌هایی از ریف دمشق حضور پیدا کند و گوشه‌ای از زندگی مشقت‌بار ساکنان بازگشته این مناطق را به تصویر بکشد.

متن زیر روایت خبرنگار  پایگاه 598، از آخرین وضعیت مناطق جنگ زده ریف دمشق است:

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

یک روز پس از هماهنگی‌های قبلی برای سفری کوتاه به مناطق جنگ زده ریف دمشق، توانستم در صبحی آفتابی راهی مناطقی در جنوب شهر دمشق شوم. اقتضائات امنیتی سوریه این گونه است که برای رفتن به هر محله‌ای باید از دوسه ایست و بازرسی عبور کرد.

هر کدام از این ایست‌ و بازرسی‌ها که در اصطلاح عربی، «حاجز» خوانده می‌شوند؛ در اختیار یک نیرو است و برای هرکدام باید توضیح دهید که از کجا آمده‌اید و دقیقا اینجا چه می‌کنید! در ایست بازرسی آخر، سرباز حاضر پس از پرس‌وجو گفت که باید از رائد (سرگرد) که مسئول آن منطقه بود؛ حضورم را استعلام کند.

پس از دقایقی جوانی با لباس تاکتیکال نظامی که اتیکت فرقه 24 بر بازوی سمت چپ‌اش خودنمایی می‌کرد و چشم‌های سبز تیله‌ای، صورتی پُر و آفتاب سوخته و موهایی به رنگ گندم که دورش را به اصطلاح آرایشگاه‌های خودمان سفید کرده بود؛ سوار بر خودروی ما شد و تا پایان سفر همچون شمشیر داموکلس، معلق بر سر من ایستاد!

بیشتر تذکرات این نیروی ارتش سوریه، ابراز نگرانی از وجود تله‌های انفجاری و ادوات عمل نکرده در تل خاک‌های آنجا بود و مکررا یادآور می‌شد که غیر از مسیر خودروها، پا در نطقه دیگری نگذارم و وارد ساختمانها نشوم و با این توجیه، مانع از رفت و آمد آزادانه‌ام در منطقه شد.

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

البته این فرد نظامی به ارتباطم با مردم و عکس گرفتن از آنان نیز معترض بود و با این بهانه که مردم این منطقه تنگ نظر هستند (احتمالا منظورش این بود که بسیاری از آنان، از خانواده‌ها و اقوام مسلحین هستند) اجازه ارتباط با اندک افرادی که ترجیح داده‌اند آوارگی را در خانه و کاشانه خود تحمل کنند را به من نمی‌داد.

با این حال توصیه همسفر ارتشی‌مان چندان کارکرد نشد و به محض پیاده شدن از خودرو و سرگرم شدن وی با سیگارش، برای مردم دست تکان دادم. از سلام من بسیار خوشحال می‌شوند و سریع پاسخ می‌دهند! نمی‌دانم پیش خودشان درباره من چه فکری می‌کنند! این که خبرنگاری‌ هستم که آمده صدای‌ مظلومیت‌شان را به گوش جهانیان برساند یا رهگذری که گذرش به اینجا خورده و باید به رسم مهمان نوازی اعراب، تحویلش گرفت!

از ابتدای بحران سوریه تاکنون، بیش از نیم میلیون نفر کشته و بیش از شش میلیون نفر نیز آواره شدند. غیر از استان‌ طرطوس که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت آن از علویان هستند و نود درصد استان لاذقیه که بخشی از کوههای شمالی آن هنوز در دست تروریست‌های وابسته به جبهه النصره است؛ باقی مناطق سوریه همگی شاهد جنگ‌های خونین گروههای مختلف با یکدیگر بوده‌اند.

در همین اثنا متوجه عبور دو کودک تنها، دختری با گرمکنی پرتقالی رنگ و پسری گرمکن سبز رنگ می‌شوم. به محض این که به سمت‌شان می‌روم؛ دچار ترس می‌شوند و این باعث می‌شود که نخواهم آرامش‌شان را برهم بزنم. برایشان دست تکان می‌دهم و به این واسطه از آنها می‌خواهم که اجازه دهند ازشان عکس بگیرم.

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

سپس وارد نزدیک‌ترین ساختمان نیمه مخروبی می‌شوم و به دنبال مسیری برای رفتن به بام، اتاقها را جست‌وجو می‌کنم. بخشی از این ساختمان بر اثر بمباران هوایی همچون شمعی که از یک طرف سوخته باشد؛ پایین آمده بود و در این بین، راه پله‌ها نیز دچار آسیب شده است.

در یکی از اتاق‌های این ساختمان که مشرف به فضای باز پیش‌روی آن بود؛ نقش پرچم سه رنگ ارتش آزاد سوریه خودنمایی می‌کرد و بر دیوارهای این اتاق جملاتی نوشته بود که نشان می‌داد اینجا پایگاه نیروهای معارض و جداشدگان ارتش سوریه بوده است. جملاتی همچون النظافه من الایمان و ورود بدون هماهنگی ممنوع که احتمالا حاکی از آن باشد که روزگاری نه چندان دور، اینجا مکان برای هدایت نیروهای معارض بوده و افراد زیادی به این ساختمان تردد می‌کردند.

در زیر این ساختمان مانند بسیاری از ساختمان‌های دیگری که بعدتر دیدم؛ تونلی برای تردد در مواقع جنگ حفر شده بود و آرزو می‌کردم آزاد بودم و فرصت داشتم که به درون همه آنها بروم و سر از ته و توی‌شان درآوردم! این همه زحمت نشان می‌دهد که آنها بیشتر خود را برای مقاومتی طولانی آماده کرده بودند تا حمله و پیشروی!

حفر این تونل‌ها احتمالا زمانی رخ داده که فرماندهان این گروه‌ها از پیشروی در مناطق تحت کنترل حکومت مرکزی ناامید شده‌اند و برای آن که همین مناطق متصرفه یا به قول خودشان «محرر» را از دست ندهند؛ اقدام به ساختن شبکه‌ای زیر زمینی در بین ساختمان‌های منطقه کرده‌اند تا از گزند هواپیماهای شناسایی و جنگی طرف مقابل‌شان در امان بمانند.

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

دوست خبره‌ای که در بحران سوریه استخوان ترکانده، می‌گفت این تونل‌ها با غنیمت گرفتن تجهیزات شرکت مپنای خودمان و الگوگیری از آموزشی که خودمان به نیروهای حماس فلسطین داده‌ایم؛ ساخته شده است. آن طور که در خاطر دارم حماس در برهه‌ای از زمان، به حمایت از گروههای معارض با نظام بشار اسد پرداخت و حتی این زمزمه شد که به سوریه، نیرو اعزام کرده است. با این حال خوشبختانه این حمایت به درازا نکشید و رهبران حماس فهمیدند که هیچ کشوری جز سوریه و ایران، حامی مبارزه مسلحانه آنان با رژیم صهیونیستی نیست.

ماجرای حفر این تونل‌ها اما در جای جای سوریه شنیدنی است. در تب و تاب جنگ، جبهه النصره با حفر تونل از محله یرموک توانست سر از خیابان فلسطین شهر دمشق و مقر مرکزی اداره اطلاعات ارتش سوریه درآورد. النصره هرچند در این عملیات شکست خورد و مهاجمان کشته شدند؛ اما یقینا ترس این که در هر لحظه ممکن است از زمین زیر پایت، تکفیری بجوشد و تو را به درون زمین ببرد؛ تا مدت‌ها همچون شبحی با بسیاری از مسئولان سوریه همراه بوده است.

از این اتاق به آن اتاق یا بهتر بگویم از این واحد به واحد ساختمانی، تلی از خرت و پرت‌های دور ریختنی انباشته شده بود. گاهی در میان این دور ریختنی‌ها، کتاب و دفتر مشق کودکانی دیده می‌شد که شاید خیلی‌هایشان همچون کودکی خود من، بلافاصله بعد از تعطیل شدن مدرسه و آمدن به خانه، مشق‌هایشان را می‌نوشتند تا در ادامه روز، خیال‌شان از این بابت آسوده باشد و به بازی بپردازند.

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

بالاخره راه پله‌ای سالمی برای بالا رفتن پیدا می‌کنم و بدو طبقه‌ها این آپارتمان پنج طبقه را بالا می‌روم تا بوی زهم و مهوع محبوس در اتاق‌ها محو شود و بار دیگر شش‌هایم را از نسیم معطر هوای مدیترانه‌ای و بوی خوش یاسمین پر کنم. دمشق به شهر گل‌های یاسمین‌ معروف است و این گل به نوعی نماد این شهر شده. مثل دیوارهای بسیاری از منازل در ایران خودمان که با یاس امین الدوله سبز شده است؛ دیوارهای بسیاری از منازل وکوچه‌های اینجا را نیز گل‌های یاسمین در بر گرفته است. مسجدی تاریخی نیز به همین نام در محله قدیمی شهر دمشق وجود دارد. مسجد یاسمین الدمشقی!

پیش رویم شهری است که روزگاری هفتصد هزار نفر جمعیت داشته و امروز شاید نشود حتی هفتصد نفر را هم در این شهر پیدا کرد. ساختمان‌ها و معابری که بلااستثناء آسیب دیده‌اند و هر آنچه که از در و پیکر آنها باقی مانده بود را هم «علی بابا‌»ها دزدیده‌اند. در اکثر نقاط سوریه، سرقت و خالی کردن خانه‌ها توسط نیروهای مهاجم، از لوازم خانگی گرفته تا قاب پنجره و سیم‌کشی و لوله‌ها امری رایج است. این طرفی یا آن طرفی هم فرقی نمی‌کند! این را هم بگویم در سوریه همچون عراق، از سارقان با اصطلاح «علی بابا» یاد می‌شود!

اینجا به تعداد بلوک‌های چیده شده روی هم، قصه و روایت دارد. سعی می‌کنم تمام جزییات اینجا را با چشمانم به خاطر بسپارم. مثل دوستدار هنری که از موزه در حال آتش بگریزد و هرچه را که دم دستش می‌آید برمی‌دارد تا از دستبرد زمانه محفوظ نگه دارد. معلوم نیست باز هم بتوانم به اینجا و این نقطه برگردم!

منظره کوی خرابات پیش‌ رویم اگرچه تداعی‌گر آن همه فیلمی است که از مردم کشته و زخمی شده اینجا در خاطر دارم؛ با این حال مشاهده اندک افرادی که به شهر خود بازگشته‌اند و برخی‌هایشان در تلاش‌اند تا جایی را برای سکونت فراهم کنند ناخودآگاه چشمانم را نازک می‌کند و لبخندی را به لبانم می‌نشاند.

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

در همین حین، همسفر نظامی‌مان که متوجه غیبت من می‌شود از پله‌ها بالا می‌آید و با چشم غره، شروع به اشاره و عربی صحبت کردن می‌کند. «عفوا یا أخی» تحویلش می‌دهم. سری تکان می‌دهد و پاکت سیگارش را به سمتم دراز می‌کند که برای احترام، دستش را رد نمی‌کنم.

به سمتی دیگر از جایی که ایستادم خیره می‌شوم. در کوچه پشتی مردانی در حال ساخت و ساز ساختمان‌شان هستند. چشم همراه نظامی‌مان که حالا دیگر نمک‌گیرش هم شده بودم و به نوعی «رفیق‌» حساب می‌شد را دور دیدم؛ بلافاصله لنز دوربینم را به طرف این مردان نشانه رفتم و از امیدشان به زندگی، تصویری را به ثبت رساندم.

در همین حین، متوجه دو جفت چشم زیبای کوچک شدم که رندانه نگاهمان می‌کردند و فورا پس از این که متوجه حضورشان شدم؛ از پله‌ها به پایین گریختند. به «رفیق» اشاره می‌کنم که اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. پس از دود کردن سیگار، راهی پایین می‌شویم که در مسیر بازگشت، متوجه دری نو نوار را می‌شوم که یک جفت کفش زنانه و سه جفت کفش کودکانه در برابر آن جفت شده است! در آپارتمانی که نصف آن فرورخته، در بحبوحه جنگ به پایگاه جیش الحر تبدیل شده و به شبکه تونل‌های تردد مسلحین متصل است؛ یک خانواده با سه فرزند خردسال خود زندگی می‌کند! در تعجم که چرا موقع بالا رفتن این در و کفش‌ها را ندیدم!

نکته قابل تامل این که هم‌اکنون در بسیاری از مناطق پرجمعیت و مهم سوریه که از ابتدای جنگ با خطوط درگیری فاصله داشتند؛ بدیهی‌ترین امکانات رفاهی نظیر برق، آب و گاز با محدودیت‌های دهشتناکی روبه‌رو است؛ چه رسد به مناطق جنگ زده که زیرساخت‌های آن به طور کلی نابود شده است.

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

اینجا شاید برای قاطبه هموطنانم، جلوه‌ای از حضور داعش و النصره و خط و نشان‌های المحیسنی باشد اما برای منی که حوادث سوریه را پیش از ظهور این گروهها پیگیر بوده‌ام؛ تداعی‌گر فریادهای جوانانی است که اعتراض داشتند و بسیار تلاش کردند که مانع از به خشونت کشیده شدن اعتراض‌شان شوند. یادآور فریادهای «یحیی شربجی» و بردارش «معان شربجی» و «غیاث مطر» است که اعتراض‌شان توسط گروههای سلفی و تکفیری دزدیده و در نهایت باعث شد جای فریاد و مشت گره کرده را غرش شلیک تیربارهای سبک و سنگین و انفجارهای گاه و بی‌گاه بگیرد.

قدم‌زنان در پس کوچه‌های شهر به این فکر می‌کنم که امروز دیگر اسمی از این جوانان نیست و یادشان مثل خانه‌های غبار گرفته اینجا گم شده است که یکی از ساکنان این محله که در کنار حجم خرابی‌های شهر، مغازه شیرینی فروشی دارد؛ دست‌اش را برایم تکان می‌دهد و اصرار دارد که به مغازه‌اش بروم و مهمانش شوم. خود را ابوجعفر معرفی می‌کند، اهل اینجاست و مغازه‌‌ای شیرینی فروشی‌اش را پس از ده سال دوباره راه‌اندازی کرده است.

علت بازگشت‌اش را جویا می‌شوم و این که چرا مثل چند میلیون آواره سوری دیگر، در ترکیه و یا حتی منطقه‌ای دیگر از سوریه ساکن نشده است. در پاسخ می‌گوید: "اینجا سرزمین ماست و در میان این ویرانی‌ها، آنچه که ما را ملزم به زندگی می‌کند؛ «امید» است. ما به آینده امیدواریم و دوباره می‌توانیم شور و شوق سابق را به این شهر بازگردانیم."

گزارشی از یک صبح آفتابی در مناطق جنگ زده ریف دمشق + تصاویر

اشک در چشمانم حلقه می‌زند و ترانه‌‌ و آهنگی که فیروز برای مردم فلسطین خوانده در ذهنم جاری می‌شود:
منودع زمان منروح لزمان مدتهاست که خداحافظی کردیم و به زمانی دیگر رفتیم
ينسانا على أرض النسيان بر زمین فراموشی، فراموش شدیم
منقول رايحين منكون راجعين گفتیم که می‌رویم ولی در حقیقت بازگشتیم
على دار الحب و مش عارفين به خانه ی عشق و نمی‌دانستیم
آه، راجعين يا هوى ای عشق ما بازگشتیم

*گزارش از مهدی هواسی

نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
انتشاریافته:
در انتظار بررسی: ۰
* نظر:
جدیدترین اخبار پربازدید ها