چگونه میشود لحظهٔ شهادت و جان باختن، اینقدر پر از آرامش و طمأنینه باشد؟ جوانِ پاکباخته و محجوبی، ساده روی زمین دراز کشیده و میخندد. او یکی از مجروحان جنگ مسلحانهٔ تروریستی ۱۹ دیماه است که دست و پهلویش تیر خورده. خونِ زیادی از آقامعلّم رفته است. حسین بابری، لحظات آخر را اینچنین گذرانده است: با ذکری در دل و خندهای که نشانِ ایمان است. گاهی هم قیام میکند و از پا نمیافتد و خم به ابرو نمیآورد. اگر فقط همین طمأنینه و لبخند او بود، کافی بود برای درس گرفتن؛ اما او لحظه را هم هدر نمیدهد و این صحنه باشکوه را نمیگذارد به همینجا ختم شود و با رجزخوانیای برای اسراییل، به اوج خود میرساند تا معنای آن اخم و جدیت روی پیشانیاش و پیامش به کل تاریخ را بفهمیم. ما هر چه بنویسیم، توصیف الکنی است از خاطرهٔ دوربینی که شمایل و حرکات و صداهایی را برایمان ضبط کرده است. میشود به شعر پناه برد و پردهپوشی کرد. شاید بهترین توصیف برای این صحنه، آن رباعی مشهور سید حسن حسینی باشد:
«کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش، دلاورا! کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت»
در این فرسته، این بریده از لحظات عروج شهید بابری را با بریدهای از «روایت فتح» کنار هم گذاشتهایم. مشابهت دلنشینی است و آدم را به یاد آن مجاهدان بدری میاندازد؛ آن بسیجیهای خمینی. و حالا، بعد از چهار دهه، بسیجیهای خامنهای، همان صحنهها را تکرار میکنند، اینبار در وسطِ شهر. بسیجی خامنهای، ایمان بسیجی خمینی را به ارث برده است. به آوینی و «روایت فتح»ش گوش بسپاریم.
برای دیدن و شنیدن مهمترین آثار هنر انقلاب، به کانال «بافتار» بپیوندید: