کد خبر: ۵۵۰۶۶۶
زمان انتشار: ۰۸:۳۸     ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
یادداشت؛

«بازگشت خوارزمی‌ها و ابوریحان بیرونی‌ها»

مریم غفاری

زبانِ حالِ مادران شهدا

روزی که آمدی، خوشبختی زنگ خانه‌ام را به صدا درآورد.
از آن روز، خانه ـ چه کوچک و چه بزرگ، چه گرم و چه سرد ـ پر شد از امید و دلبستگی. روزگارم، چه خوش و چه ناکوک، آکنده از نغمه‌ی شیرین زندگی بود. نمی‌دانستم کدام را بیشتر دوست بدارم؛ صدای خنده‌هایت را یا گریه‌هایت را؟ فرقی نمی‌کرد. گریه‌ات مرا می‌خواند و لحظه‌ی در آغوش گرفتنت را خبر می‌داد و خنده‌هایت، بهشت را به خانه‌ام می‌آورد.

همه‌چیز شیرین بود، اما آسان نبود. بودنت، رنج‌ها را هم مهربان کرده بود.
در روزهای سرد، انگشتان یخ‌زده‌ی دست و پایت تا از مدرسه برگردی، انگشتانم را به گزگز می‌انداخت. برگ‌های دفتر زندگی من ورق می‌خورد و آینه، بی‌رحمانه گذر عمر را به رخم می‌کشید. جوانی و قامت سروِ پدرت را می‌دیدم که در میان ماه‌ها و سال‌های زندگی‌مان جا می‌ماند؛ و این قد کشیدنت بود که شوقِ تکثیر پدرت را در تو با خود داشت. مردانگی و صبوری‌ات را که می‌دیدم، در دلم او را تحسین می‌کردم.

بهار از پنجره به خانه‌ی ما سر زده بود و تو قد می‌کشیدی. نادانسته‌ها در ذهن پربارت چون مومی نرم می‌شد و به خدمت درمی‌آمد. پرسیدن و خواندن و اندوختن، کار هر روزه‌ی تو بود و سؤالی که خیالم را راحت نمی‌گذاشت:
امیرحسین که خواهد شد؟

تو می‌بالیدی و من از زخم نگاه و نظر برای قامت رشیدت بیم داشتم. روضه‌ی علی‌اکبر(ع) را که می‌شنیدم، ضربان قلبم به شماره می‌افتاد. امیرحسین من هم، به یاد علی‌اکبر، باید به میدان می‌زد. به‌راستی میدان او کجاست؟ این شوریدگی و این راز و نیازهای عاشقانه که با اندیشه و فرهیختگی تو درآمیخته بود، چه هنگامه‌ای برپا خواهد کرد؟ عجب روزگاری است این روزگار.

چه کسی باور می‌کرد روزی ابوعلی سینا‌ها و محمد بن زکریای رازی‌ها، محمد بن موسی خوارزمی‌ها و ابوریحان بیرونی‌ها دوباره به زمین باز خواهند گشت؟ این خاک چه نخبه‌پرور است؛ ماشاءالله و لاحول و لا قوه الا بالله.

چراغی پس از چراغی دیگر روشن شد، به برکت رادمردی که زنجیرهای اسارت این قوم را پاره کرد و فرزند خلفش که ایران پرافتخار را از چهل منزلِ پرحادثه و پرخون گذراند و ایرانِ سربلند و ایستاده را قلم زد و ترسیم نمود.

تو آوازه گرفتی، اما در گمنامی. افتخار آفریدی یکی پس از دیگری، اما دوری‌ات رنج ناتمام من بود. تو دیگر فرزند من نبودی؛ حتی از همسرت ـ که همه‌ی این راه را با تو آمده بود و یاری بی‌مثال بود ـ تنهایی را دریغ نمی‌کردی. تو دیگر فرزند وطن بودی.

صد افسوس که دیدنت و بودنت و بوییدنت دور و دورتر شده بود. از بی‌خوابی‌هایت که بی‌خواب می‌شدم، آسمان را صدا می‌زدم تا ستاره‌ها تکرار این شب‌ها را شماره کنند. تا آن روز که کجاوه‌ای از نور برای سفرت آماده شد؛ سفری در زنده بودن، سفری در شهادت.

چه خوش‌مسافری بودی تو؛ غرق به خون، به دست شقی‌ترین‌های دنیا، کشته‌شده به دست شوم‌ترین قوم زمین، پسران نحسِ بهودا.

حالا تو ماندی و من و اشک‌هایی که باید در سکوت ببارد. خانه‌ام امروز روشن‌تر است و رونقش با عطر شهادت تو بیشتر. امروز تنهایی‌ام با یاد تو التیام می‌گیرد. امروز عکس تو نه، خودِ تو اینجایی. باز هم صدای خنده‌هایت در خانه می‌پیچد که «عند ربهم یرزقون».

دوستانت پرچمی از افتخار بر سردر خانه‌ام افراشته‌اند:
«شهادت دانشمند هسته‌ای دکتر امیرحسین فقهی مبارک باد»

از امروز، روزهایم همه سلام است و نغمه‌ی سرود؛ سرود انتظار ظهور که خون‌های پاک شما مژده‌ی نزدیک شدنش را داده است.
«اللهم عجل لولیک الفرج»

مریم غفاری

نظرات بینندگان
انتشاریافته:
در انتظار بررسی: ۰
آخرین اخبار پربازدید ها
نیازمندیها
09107726603 تماس یا پیام در پیام رسان های ایتا و تلگرام